تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
آن سرور آمده ، از بشره‌اش اثر ملال ظاهر بود . آن سرور فرمود : اى دختر ، غم مخور كه حق با على است ؛ هرجا كه باشد . پس آب در ديده گردانيده به زبان معجز بيان فرمود : ايّها النّاس ، هر كه از شما خبر برادر و حبيب من بياورد ، من او را مژدهء بهشت دهم . مردم متفرق شده به طلب امير شتافتند . در اين اثنا جبرئيل آمده ، احوال امير به تفصيل بيان نمود و بعد از ساعتى امير المؤمنين دو مرد اسير كرده و يكى را سر بريده ، در يك دست آويخته و مهار سه شتر در يك دست گرفته ، پيش رسول آمده با آن دو مرد اسير گفت : بگوئيد : لا إله الّا اللّه ، محمّدا رسول اللّه . يكى از آن دو مرد گفت : از من اين توقع مدار و به زودى مرا ملحق كن به آن ياران . امير بفرمودهء آن سرور خواست كه او را به قتل رساند . در اين اثنا جبرئيل آمده گفت : يا رسول ، حق تعالى تو را سلام مىرساند و مىفرمايد زينهار اين مرد را نكشى كه در قوم خود به صفت خلق و سخاوت موصوف است . آن سرور به امير گفت : يا اخى ، دست از كشتن اين مرد نگاه دار ؛ حق سبحانه چنين مىفرمايد كه اين مرد از آن جماعت است كه مىكشد حسن خلق و سخاوت ايشان را به بهشت عنبر سرشت . چون اين معجزه از رسول مشاهدهء آن مرد يهودى افتاد ، ايمان آورده گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه . و چون آن دومين اقرار رسالت ننمود ، امير او را به قتل رسانيد . »

منقبت :

در شواهد النبوّة از عبد الله بن عباس مروى است كه گفت : « روزى در زمانى خاتم الانبيا - عليه التّحية و الثناء - از مدينهء سكينه به مكهء معظمه متوجه شد . چون در جعفه فرود آمد و آنجا آب نبود ، مسلمانان در استيلاى تشنگى مضطرب گشته ، زبان به عرض حال گشودند . آن سرور فرمود : اى مؤمنان ، از شما كسى هست كه با جمعى از مسلمانان به فلان چاه مشكها برده ، آب بيارد كه رسول خدا ضامن مىشود وى را به خلود بهشت ؟ صحابى و به روايتى ابو بكر برخاسته ، قبول اين معنى نمود . آن سرور او را با جمعى از سقايان روان كرد . رواى از سلمة بن الاكوع نقل مىكند كه او گفت : من نيز با آن جماعت رفيق بودم . چون قريب به آن چاه رسيديم ، آنجا درختان بودند كه از شاخ و برگ ايشان صداهاى غريب و حركات عجيب ديديم و طرفه‌تر آنكه آتش از هر طرف افروخته بود بىآنكه هيمه باشد . چون اين نوع غرايب هول‌انگيز معاينه كرديم ، خوف بسيار بر ما مستولى گشت ؛ چنان كه مقدور نشد كه به آن درختان برسيم ناچار بازگشته ، به خدمت آن سرور 3614224 خ 0 73 خ صورت حال معروض داشتيم . تبسم نموده فرمود : آن جماعت از جن بودند كه شما را ترسانيدند ؛ اگر مىرفتيد ، آسيبى و گزندى به شما ملحق نمىشد . چون ديگرى اين مژده استماع نمود ، گفت : يا رسول اللّه ، اگر اجازت شود