كه شيطان اصنام مشعر را در كوه صبا بكشت . »
منقبت :
در احسن الكبار مسطور است كه : « در شب بدر سه هزار فضيلت به امير المؤمنين حاصل شد ؛ از آن جمله يكى آن است كه چون آن سرور با سيصد و بيست نفر از صحابه به بدر فرود آمدند و كفار قريش نيز فرود آمدند كه مصاف كنند - چون شب درآمد - در معسكر رسول آب نبود ، اصحاب ركاب محتاج به آب شدند . آن سرور سه مرتبه فرمود : مردى باشد كه آب بيارد ؟ هر مرتبه به جز امير المؤمنين كسى جواب نداد . آخر الامر بعد از حصول اجازت رسول ، مشك برگرفت و در آن حدود چاهى بود كه از غايت بعد و تاريكى در روز روشن آب گرفتن محال بود . پس در آن چاه درآمده ، مشك را پر كرده چون به بالا آمد ، باد تند پيدا شده ، آب را ريخت . مرتبهء ديگر آب آورد ، باد شد ، [ آن را ] ريخت و اين امر سه مرتبه به وقوع آمد .
مرتبهء چهارم آب گرفت بيرون آمد ، باد نبود . چون پيش رسول آمد ، قصه بازگفت . فرمود : يا اخى ، بار اول جبرئيل بود كه با هزار فرشته تو را سلام كرد و بار دويم ميكائيل بود كه با هزار ملك تو را سلام كرد و سيم مرتبه اسرافيل بود كه با هزار ملك سلام كرد و تو را سه هزار منقبت گفتند و آب را به جهت آن سه مرتبه ريختند كه تو را بيازمايند كه شجاعت تو به چه غايت است . »
منقبت :
مؤلف گويد : اين قصه را ابو سفيان ثورى - عليه الرّحمه - نيز به اسانيد صحيحه رسانيده ، هم در كتاب مذكور به اسانيد طويل از عبد الله بن ابى ليلى - رحمة اللّه عليه - مروى است كه گفت : « روزى يك جنى به خدمت رسول آمده ، عرض نمود كه يا رسول اللّه ، يكى از اصحاب خود را به قوم ما فرست كه ما را قرآن تعليم كند . سيّد المرسلين امير المؤمنين را فرمود برو و شيخين و عثمان و ابو ذر غفارى را به مرافقت امير المؤمنين امر نمود و فرمود كه : بايد سخن نكنيد كه زيان دارد . و چون امام انس و جن با صحابهء رسول ذو المنن روان شد ، به جايى رسيد كه خار و خاشاك به مرتبهاى بود كه گنجشك را در او راه رفتن ممكن نبود . پس اول ابو بكر بعد از آن عثمان و ابو ذر غفارى و عمر بن الخطاب بفرمودهء امير سلام كردند ، جواب سلام نشنيدند . و چون امير المؤمنين پيش رفته سلام كرد ، به يك بار از هر طرف عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته برآمد و خاشاك نيز دور شده ، تختى پيدا شد . امير المؤمنين بر آن تخت نشسته ، از نظرها غايب شد . اصحاب مستطاب از كثرت محبتى كه با امير المؤمنين داشتند ،