تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
بىشمار كردند . پس امير المؤمنين به دو انگشت ولايت‌نما خلاص نمود . »

منقبت :

در عيون الرّضا از امير المؤمنين مروى است كه گفت : « روزى پيرى پيش رسول آمد به قامت خميده و ابروها فروافتاده ، بر چشمهاى او از شدت پيرى و در دست وى عصا و بر سرش كلاه سرخ دراز و بر دوشش ردايى از ابريشم . به خدمت رسول آمد ، در حالىكه روى مبارك خود به خانهء كعبه نهاده بود گفت : اى رسول خدا ، دعا كن جهت من به آمرزش . آن سرور گفت : نااميدى و خسران است سعى تو اى پير ، گمراهى و ضلالت است كار تو . از پيش پيغمبر بازگرديد . فرمود : يا اخى ، شناختى او را ؟ گفتم : رسول خدا بهتر مىشناسد . فرمود : ابليس بود . من از عقب او روان شدم تا رسيده ، او را به زمين زدم و بر سينه‌اش نشسته ، دستهاى خود را بر حلق او نهاده كه خناق كنم ، او گفت : چنين مكن . اى ابو الحسن ، به درستى كه من از مهلت دادگانم تا روز قيامت ، و گفت : و اللّه ! اى امير المؤمنين ، به درستى كه من تو را دوست مىدارم از روى حسد و دشمن نمىدارد تو را احدى مگر آنكه با پدر او شريكم در مادر او ، من از آن سخن متبسم گشته ، او را گذاشتم . » بيت :
محبت شه مردان مجو ز بىپدرى * كه دست غير گرفته است پاى مادر او

منقبت :

در امالى به اسناد طويل از امام زين العابدين - عليه السّلام - مروى است كه گفت : « روزى رسول بعد از نماز بامداد گفت : اى گروه مردمان ، كدام يكى از شما مىرود به سوى سه نفر كه سوگند خورده‌اند به لات و عزّى به جهت كشتن من . چون هيچ كس جواب نداد ، آن سرور فرمود كه : گمان مىبرم على بن ابى طالب در ميان شما نيست . در اين اثنا عامر بن قتاده گفت : يا رسول اللّه ، امير المؤمنين على ضعف دارد ؛ اگر فرمايى او را خبر كنم . فرمود : بطلب . چون رفته ، خبر كرد به سرعت تمام پيش رسول آمده گفت : يا سيّد المرسلين ، چه مىفرمايى ؟ آن سرور فرمود : جبرئيل به من خبر داد از قصد سه نفر از مشركان كه متوجه‌اند به قتل من . امير گفت : من جهت دفع ايشان به توجه تو تنها بسنده‌ام . آن سرور زره و جامهء متبرك خود پوشانده و عمامهء مبارك بر سر امير بسته و شمشير خود حمايل كرده ، بر اسب خاصهء خود سوار نموده گفت : روان شو كه تو را به خداى تعالى امانت سپردم . امير المؤمنين بيرون رفت و تا سه روز چون پيدا نشد ، سيّد النّساء حسنين را گرفته ، پيش
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 435 | محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )