افتاد ، فرمود تا حارث همدانى ندا كرد كه هركس به صدق نيت و صفاى طويت موصوف است ، بايد كه فردا در فلان موضع كه شايستهء اجتماع سپاه است حاضر گردد . روز ديگر امير المؤمنين به معسكر خراميد ، ديد كه زياده از سيصد كس جمع نشدهاند . فرمود كه : اگر عدد آن جماعت به هزار مىرسيد ، دربارهء ايشان فكرى مىانديشيدم . و در آن منزل دو روز در غايت حزن و انديشه بسر برده به كوفه مراجعت كرد . و به روايت اكثر مورّخين ، واقعهء خروج نهروانيان لعين در سنهء ثمان و ثلاثين روى نمود .
منقبت :
در فتوحات القدس از ابو عبيد اللّه غنويى مروى است كه : « در روز جنگ جمل نزديك به امير المؤمنين نشسته بودم ، ناگاه جماعتى از ملازمان رسيده گفتند : يا امير المؤمنين ، نيزههاى لشكر مخالف به ما مىرسد و مجروح مىسازد ، به ما 1614224 خ 0 71 خ رخصت حرب كن . امير المؤمنين سكوت اختيار كرد . جماعت ديگر از روى خوف و هراس آمده گفتند : يا امير المؤمنين ، نزديك است كه دشمن بر ما غلبه كند و تو ما را رخصت جنگ نمىكنى ؟ فرمود : اى قوم ، چگونه حرب كنم و حال آنكه من منتظر نزول ملائكهام كه رسول مرا از اين معنى خبر داده و تا ملائكه نازل نشوند ابتدا به حرب نمىكنم . راوى گويد : بعد از اندك زمانى ، نسيمى وزيد خوشبوتر از عبير و عنبر و شميمى ظاهر گرديد بهتر از مشك اذفر . چون اين آثار و علامات ظاهر شد ، امير المؤمنين زره از بدن مبارك خود دور افكنده متوجه به محاربه گشت . و اللّه كه من بسيار معارك محاربه و جدال بىشمار و صف قتال ابطال رجال ديده و شنيدهام اما هيچ حربى از آن به فتح نزديكتر و هيچ جنگى مانند آن قرين ظفر نبوده . »
منقبت :
هم در كتاب مذكور از سرايت منقول است كه : « روزى مأمون مرا طلبيده گفت : مىخواهم قصهء عفاريت از تو بشنوم . گفتم : از محمد بن عبد اللّه شنيدم كه او روايت مىكند از ام سلمه - رضى اللّه عنها - كه گفت : روزى رسول عزم صحرا نموده ، فرموده كه چون برادرم بيايد بگو مشك كوچك پر آب كرده ، ميان دو كوه پيش من آرد . چون امير المؤمنين آمد ، پيغام رسول را رساند . فى الحال ، ذوالفقار حمايل كرده و مشك پر آب نموده ، در عقب آن سرور رفت . از امير المؤمنين مروى است كه : چون به ميان دو كوه رسيدم ، پيرى ديدم شبانى مىكرد .
گفتم : اى پير ، مىدانى كه رسول خدا كجا رفت ؟ گفت : رسول خدا كيست ؟ گفتم : محمد بن عبد اللّه . پير گفت : من خدا و رسول را نمىدانم . سنگى بر سرش زدم ، چنانكه بشكست . او