خورده ، خود را به خيمهء امير المؤمنين رسانيد . امير او را احترام تمام نموده فرمود : چگونه مىيابى خود را ؟ گفت : يا وصى خير المرسلين ، از عمر من زياده از روزى نمانده . امير آب در چشم مبارك آورده مژده داد كه دل خوش دار كه به جوار مغفرت رحيم غفار و اصل مىگردى و حشر تو با شهداى كبار خواهد بود . عبيد اللّه گفت : يا امير المؤمنين ، شنيدم كه اصحاب تو در مقام خلاف آمده ، تو را بر آن مىدارند كه با معاويه مصالحه نمايى . زنهار ! كه به قول ايشان عمل نفرمايى و دست از محاربهء اين گروه عاصى كوتاه نسازى . فرمود : اى عبيد اللّه ، به استظهار كدام ناصر و معين با قاسطين مقاتله نمايم و تو ندانسته كه رسول با آنكه قوت چهل پيغمبر داشت ، مدت سه سال بر سبيل شهرت و اعلان هيچ كس را به قبول اسلام و ايمان دعوت نفرمود و بعد از آنكه اظهار نبوت نمود ، مدت ده سال به قتال اقبال نكرد . اما چون اعوان و انصار دست در دامن متابعتش زدند به جنگ و جدال مأمور شد . اكنون اگر مرا نيز هواداران پديد آيند با دشمنان دين و ياغيان لعين حرب كنم و الّا صبر و شكيبايى نمايم ؛ چنانچه انبيا و اوصيا تحمل نمودهاند . اى عبيد اللّه ، مرا رسول خدا از قضايى كه واقع شده و خواهد شد خبر داده ، من شكايت قوم را به بارگاه احديت عرض خواهم نمود و به امرى قيام نخواهم نمود كه بدان سبب از دايرهء امامت بيرون آيم . عبيد اللّه گفت : گواهى مىدهم كه امام به حق و خليفهء مطلق و علم منصوب ميان خداوند و عباد - بعد از رسول - جز تو ديگرى نيست .
زهى سعادت آنكه انقياد و مطاوعت تو ورزد و بسى حرمان به آن بدبخت رسد كه متابعت تو نكند !
بيت :
كسى كه دست به دامان حيدر و آلش * نزد بسا كه به دندان كند فگار انگشت
المقصود ، چون امر مصالحه به تعيين حكمين قرار گرفت ، معاويه پيغام داد كه من از قبل خود عمرو عاص را به حكومت مقرر ساختم . امير المؤمنين فرمود : از جانب من عبد اللّه بن عباس باشد . معاويه قبول اين معنى ننموده گفت : بجز ابو موسى اشعرى ديگرى را به اين كار قبول ندارم . بعد از قيل و قال بسيار ابو موسى را كه در كنج انزوا پا در دامن خمول كشيده بود طلب داشتند و چون امر خلافت به حكم حكمين قرار يافت ، امير المؤمنين با اشراف عراق و معاويه با معارف شام در ميان هر دو معسكر مجمعى ساخته ، اشارت نمودند كه در آن باب وثيقهاى در قلم آرند . كاتب اسد اللّه الغالب ، عبد اللّه بن ابى رافع آغاز كتابت كرده ، چون نوشت : هذا ما صلح عليه امير المؤمنين على بن ابى طالب ، معاويهء باغى گفت : من بد مردى باشم كه على را امير مؤمنان دانسته با او محاربه و مقاتله نمايم . لفظ امير المؤمنين محو كرده ، نام او و پدرش بايد نوشت . امير گفت : اللّه اكبر ! صدّق رسول اللّه . نظير اين قضيه بر دست من