جريان يافته ؛ چه در روز حديبيه كه صلحنامه مىنوشتم ، در قلم آوردم : « اين صلح است كه محمد رسول اللّه مىكند با سهيل بن عمرو كه كافر بود . عمرو گفت : لفظ رسول اللّه محو ساز ، بنويس محمد بن عبد اللّه ؛ كه اگر ما او را رسول خدا مىدانستيم ايمان به او مىآورديم . آن سرور فرمود : يا على ، امحه فانّ لك يوما هذا كيومى . » و امروز آن روز است . اكنون اى عبد اللّه ، چنانچه معاويه مىگويد ، بنويس . عبد اللّه نوشت : هذا ما صلح عليه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان و باقى مضمون وثيقه اينكه ، فريقين قبول نمودند كه به حكم الهى قيام نمايند و از مضمون آيات در نگذرند . چون نامه نوشته شد ، حضار فريقين گواهى خود بر آن ثبت نمودند بجز مالك اشتر - رضى اللّه عنه . در ميان او و معاويه سخنان خشونتآميز گذشت . امير مالك را تسلى داده فرمود : اى محبّ يكرنگ من ، چنين مقرر شده كه از اين طايفه به اهل بيت مصطفى ضرر رسد و ايشان بدان سبب ابدالآباد در جهنم به عذاب عظيم و عقاب اليم گرفتار باشند .
القصه ، بعد از قرار حكمين و تحرير نامه ، امير المؤمنين به صوب كوفه متوجه شد و معاويه به دمشق رفت و مقرر بر آن شد كه ابو موسى با طايفهاى از اعيان حجاز و عمرو عاص با معارف شام به دومة الجندل - كه منزلى است ميان عراق عرب و ديار شام - مجتمع گشته به اتفاق يكديگر در امر خلافت حكم كنند . چون به مقام مذكور رسيدند ، مردم فريقين جمع گشته ، منبر نصب كردند . پس ابو موسى با عمرو گفت : صعود نماى و حديثى كه بر آن متفق شدهايم بيان فرما . عمرو كذّاب گفت : معاذ اللّه كه من بر تو تقديم نمايم ؛ زيرا كه تو از من اسنّ و افضلى . پس ابو موسى بر منبر برآمده ، بعد از ثناى الهى و نعت حضرت رسالتپناهى گفت : يا ايها الناس ، ترفيه حال رعايا و برايا متعلق به آن است كه على بن ابى طالب و معاويه را از تكفل مهام خلافت معاف داريم و اين كار به شورى حواله نماييم تا اهل اسلام هركس را شايستهء اين منصب دانند اختيار نمايند . و انگشترى را از انگشت بيرون آورده گفت : من على و معاويه را از خلافت به درآوردم ، چنانچه انگشترى را از انگشت خود و از منبر فرود آمد . پس عمرو عاص بر منبر رفته گفت : ايها الناس ، ابو موسى صاحب خود را از خلافت خلع كرد ، چنانچه مجموع استماع فرموديد . اكنون من صاحب خود معاويه را به خلافت مقرر ساختم ؛ زيرا كه او ولى عثمان و طالب خون اوست . ابو موسى فرياد برآورد كه ميان ما و عمرو اين معاوضه نبود و عمرو را لعن كرد . او نيز زبان به شتم ابو موسى بگشاد كه چرا خلاف واقع مىگويى ؟ و در مردم غلغلهء عظيم پديد آمد و اكثرى از محبان امير المؤمنين خواستند ابو موسى و عمرو را بكشند و يكى آمده تازيانه بر ابو موسى زد و كار به جايى رسيد كه ميان شاميان و اهل حجاز صحبت مقاتله برپا شد . آخر عبد اللّه بن عباس و عدى بن حاتم طائى مانع
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 427
مساهمون: محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
ص٤٢٧