زدى بر سر هركه شمشير كين * دو نيم اوفتادى به روى زمين
ز خون سيه روزگاران شام * زمين و زمان ساختى لعلفام
زبان سنانش به اهل ستم * بگفتى پيام اجل دمبدم
به هر سو كه تيرش نمودى عبور * چو خون در رگ خصم كردى عبور
و در آن روز ، اشتعال آتش قتال از باد حملهء ابطال رجال ساعت به ساعت بيشتر از بيشتر مىشد تا پردلان را كار از تيغ و سنان به مشت و گريبان رسيده ، خون چون رود جيحون در فراز و نشيب كوه و هامون روان گرديد . و هرگاه مبارزان شام طريق انهزام پيش مىگرفتند ، امير المؤمنين دست از كشش و كوشش كوتاه كرده ، اتباع خود را نيز از محاربه منع مىفرمود .
اصبع بن بنانه و بعضى ديگر از خواص گفتند : يا امير المؤمنين ، ما را چگونه فتح ميسر شود كه در وقت انهزام اعدا از تعاقب منع مىفرمايى و حال آنكه اگر مردم ما رو در گريز آرند ، اتباع معاويه در ستيز مىافزايند ؟ گفت : معاويه به مضمون كتاب الهى و سنّت رسالتپناهى عملى نمىنمايد و من آن نمىتوانم كرد كه او 9414224 خ 0 59 خ مىكند و اگر او را علم و عمل بودى ، با من محاربه ننمودى . القصه ، تمامى آن روز جنگ قايم بود و زمان به زمان صعوبتش مىافزود تا آنكه خورشيد خنجرگذار از مهابت آن كارزار انديشيده ، رخت اقامت به نهانخانهء مغرب كشيد و رخسار زمانه مانند دل عاصيان شام تاريك گرديد . دلاوران آن دو سپاه دست از قتال يكديگر بازنداشتند و به ضرب تيغ درخشان و سنان جانستان دست بر انهدام بناى حيات گماشتند . و زمرهاى از ثقات روايت آوردهاند كه در آن شب كه موسوم به ليلة الهرير بود ، هركس را كه حيدر كرار به ضرب ذوالفقار از پاى درآوردى ، تكبير گفتى . يكى از مخصوصان كه نشان تكبيرات نگاه مىداشت ، روايت كرده كه چون روز شد ، عدد تكبيرات به پانصد و بيست و سه رسيده بود . »
بيت :
هر عدو را كه او فكند 0514224 خ 0 60 خ ز پاى * نام بر دستش و زننده خداى
و در مستقصى از ابى سعيد سمنانى مروى است كه : « معاويه گفت : در ليلة الهرير مرتضى على به دست خود زياده از نهصد كس به قتل رسانيد . » و در تاريخ اعثم كوفى و روضة الصّفا مسطور است كه : « در ليلة الهرير در اثناى داروگير ، دليران شام نوحه و بىقرارى آغاز كرده به زبان تضرع و زارى مىگفتند : اى مسلمانان ، از خداى بترسيد و بر اين چند معدودى كه از چندين هزار كس باقى ماندهاند رحم آريد و بر عيال و اطفال ما ببخشاييد و دست از قتال كوتاه فرماييد . هيچ فايده بر اين سخن مترتب نمىگرديد و همچنان حرب قايم بود تا آفتاب تابان ، رايت نورافشان برافراشته عالم را روشن گردانيد . » در منهاج السّالكين مسطور است كه :