تو در محاربت موافقت كنيم و اكنون ما را از اظهار حرفى كه از حضرت رسالتپناه شنيدهايم مانع مىآيى ؟ چه شنيدهاى عبد الله ؟ گفت : من و جمعى كثير از پيغمبر شنيدهايم كه مىفرمود :
يا عمّار ، ستقتلك الفئة الباغية 5414224 خ 0 55 خ . معاويه گفت : قاتل عمار كسى است كه او را به جنگ آورده .
عبد اللّه گفت : بر اين تقدير حمزه را مصطفى ( ص ) كشته باشد نه وحشى . معاويه در خشم شده ، سه روز با عبد اللّه سخن نكرد . و امير المؤمنين از مصيبت عمّار به غايت متألم شده ، فرمود : هركه از وفات عمّار مكدر نشود ، از اسلام او را نصيبى نباشد . خداى بر عمّار رحمت كناد در روز حشر و در آن ساعت كه از نيك و بد سؤال كنند . و فرمود : هر وقت در خدمت رسول سه كس ديدم ، چهارم عمار بود . نه يك نوبت عمّار را بهشت واجب شده بلكه بارها حق با او بود و او با حق . چنانچه رسول در شأن او فرموده : يدور الحق مع حيث عمّارا ما دار . و امير المؤمنين بر وى نماز گزارده به دست خود او را بر خاك سپرده و عمر عمّار به قول اصح نود و يك سال بود . »
و صاحب حديقة الحقيقة بر آن است كه عمرش از صد متجاوز بود و قتلش بر دست مروان حكم واقع شده چنانچه فرمايد ؛
مثنوى :
روز صفّين كه حرب در پيوست * گرم شد كارزار دستادست
زود عمار ياسر آمد پيش * كه فدا كرد خواهم اين سرِ خويش
آلت و ساز حرب پيش آريد * گر شوم كشته ، زنده انگاريد
سال او در گذشته از صد و پنج * تيغ را بركشيد زود به رنج
در مصاف آمد و بگفت نسب * كه منم شيخ دين و پير عرب
كرد جولان و گفت تكبيرى * سفله مروان ورا بزد تيرى
بىخود از اسب سرنگون افتاد * در زمان جان به درد و رنج بداد
چون بديدند مر ورا زينسان * زود برخاست زان ميان افغان
كه شنيديم ما ز قول رسول * كه بگفت اين سخن به شوى بتول
آنكه عمار بس همايون است * قاتل او بدانكه ملعون است
اين زمان كشته شد چه چاره كنيم * دل در اين درد و رنج پاره كنيم
همه تيغ و سپر بيفكندند * خود و مغفر ز سر بيفكندند
اين سخن چون معاويه بشنيد * بجز از مرگ هيچ چاره نديد
گفت : ظنّ شما خطاست چنين * اين همه گفتگو چراست چنين ؟
آنكه صدساله را به حرب آرد * بىشك و شبهه كشته انگارد