تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
نيست ؛ اما عروة بن داود كه از جمله اتباعش بود به قتال حيدر كرار شتافته به ضرب ذوالفقار دو پاره شد . امير المؤمنين فرمود : انطلق الى النّار و تكبير گفته به صف خود پيوست . پس عبد الرّحمن بن خالد به معركه آمده ، مبارز خواست . مالك اشتر در برابر آمده ، شمشير بر مغزش زد كه شكسته سرش مجروح گردانيد . پس از معركه فرار نموده به معاويه گفت : ديگر ما را تاب طلب خون عثمان نماند . معاويه گفت : از محاربه زود ملول شدى و از اين‌قدر جراحت كه وقت ملاعبه با اطفال مىرسد نالان گشتى ! عبد الرّحمن گفت : تو به فراغ بال نشسته نظاره مىنمايى و ما به طعن نيزه و ضرب شمشير گرفتاريم ؛ چرا تو هم يك بار به كارزار اشتغال نمىنمايى ؟ معاويه خندان شده روى به صف امير نجف نهاده ، از قبيلهء همدان مبارز طلبيد . سعدى همدانى مقابل او شده حمله كرد . معاويه مانند گنجشك از بيم چنگال عقاب فرار نموده به خيمهء خود درآمده ، از غايت خشيت با هيچ كس سخن نگفت . در اين اثنا ، مالك اشتر - رضى اللّه عنه - به ميدان جولان نموده ، مبارز طلبيد . عبد الله بن عمرو عاص عنان عزيمت به مبارزت او تافت . چون از نام و لقبش پرسيد ، مالك نام خود بر زبان آورد . گفت : اى عم اگر مىدانستم به جنگ تو نمىآمدم ؛ اكنون بازمىگردم . مالك گفت : از عار فرار نمىانديشى ؟ گفت : از تو نه . چون رفت ، معاويه به اعراض تمام گفت : چرا اين همه ترسيدى ؟ ميان تو و اشتر چه فرق است ؟ عبد اللّه گفت : تو چرا به جنگ او نمىروى ؟ معاويه گفت : من به مقاتله كسى رفتم كه در شجاعت كم از اشتر نيست . عبد اللّه گفت : اين سخن راست است اما چون سعيد نزديك تو رسيد ، مانند روباه گريختى . معاويه گفت : به خدا اگر على در ميدان باشد ، عيب فرار بر خود نپسندم . در اين اثنا ، آواز مبارك امير المؤمنين به گوش او و عبد اللّه رسيده كه مىفرمود : يا ابن آكلة الاكباد ، دست از خونريزى مسلمانان كوتاه كرده ، قدم در ميدان نه كه با يكديگر نبرد آزمايى كنيم . اگر تو غالب آيى دنيا را بربايى و اگر ربّ العزّة مرا نصرت دهد ، اين مردم از محنت نجات يابند . معاويه خاموش ماند . عبد اللّه گفت : گفتار موافق كردار بايد ؛ اينك حيدر كرار تو را مىخواند . اگر پسر ابو سفيانى ، بيرون رو تا دستبرد تو و او را نظاره كنيم . چون امير المؤمنين دانست كه معاويه به مبارزت مبادرت نخواهد نمود ، متوجه صفوف اعدا شده ، ميمنه و ميسرهء ايشان را برهم زده بازگشت . عبد اللّه از مشاهدهء آن شجاعت معاويه را متغير ديده ، گفت : از پيش سعيد گريختى و از ديدن على در لرزه افتادى ؛ اين مهم چگونه تمشيت خواهد پذيرفت ؟ معاويه در خشم شده به عمرو عاص گفت : مىبينى عبد اللّه با من چه مىگويد ؟ عمرو گفت : راست مىگويد ؛ مناسب نيست كه على در ميدان درآمده تو را بخواند و تو قدم پيش ننهى . معاويه گفت : مگر هوس خلافت دارى كه به قتال على ترغيب مىنمايى ! و اللّه من هيچ كس را نديدم كه با او مقابل شده ، جان برده باشد . مقارن اين حال ،