كنند ؛ اگر اين سوار حيدر كرار باشد ، روىگردان نخواهد شد . معاويه بر آن موجب امر نمود .
امير المؤمنين از موضعى كه ايستاده بود ، قدم پيشتر نهاده به سپاه نصرت دستگاه اشاره فرمود كه به مبارزت مبادرت نماييد . و در آن روز از شاميان شوم سى و سه نفر به ضرب ذوالفقار به دار البوار شتافتند . روز ديگر از لشكر معاويه خارق بن عبد الرحمن به ميدان آمده ، مبارز خواست . از سپاه امير المؤمنين مؤمن بن عبد المرادى با او محاربه نموده شهيد شد و مسلمه برابر او رفته شهيد شد و دو مسلمان ديگر را به عزّ شهادت رسانيد و باز مبارز طلبيد . آنگاه شاه ولايت به يك ضرب ذوالفقار نصف بدن او را طولايى از پشت زين به روى زمين انداخت و از اسب فرود آمده ، هفت مبارز را كه جهت انتقام خارق آمده بودند به مجرد تحريك ذوالفقار ايشان را از كمر دوپاره ساخت . ديگر كسى از توهم قدم در ميدان ننهاد . معاويه هرچند دليران شام را به قتال تحريض مىنمود ، هيچ كس زبان به قبول آن امر نمىگشود . »
و در مقصد اقصى مسطور است كه : « در روز بيست و ششم از ايام محاربهء صفّين ، عمّار ياسر عزم رزم مصمم نموده بر مخالفان حمله كرد . حارث نام لعين در برابرش آمده او را به قتل رسانيد . چون در اثناى محاربه عطش بر وى استيلا يافت ، آب طلبيد . كاسه شيرى به نظرش آوردند . عمار ياسر تكبير گفته و مقدارى از آن آشاميده گفت : رسول مرا خبر داده كه قاتل تو اى عمار جهنمى باشد و مقتل تو ما بين جبرئيل و ميكائيل خواهد بود و علامت قتل آن باشد كه چون آب خواهى ، قدحى شير پيش تو آرند . اكنون مرا يقين باشد كه وقت شهادت من امروز است و باز آغاز قتال كرد . مدبرى يسار نام نيزه بر تهيگاهش زد كه بىتاب شده از اسب درافتاد . جمعى از اصحاب هدايت حمله كردند ، قاتلش را مقتول ساختند . »
و در مستقصى از ابن عوف مروى است كه : « بعد از اطلاع شهادت عمّار - رضى اللّه عنه - معاويه گفت : هركس سر او را بياورد انبانى پر از درهم به دو دهم . پس از لحظهاى وليد بن عقبه كه برادر مادر عثمان بود و ابن الجوز سكونى سر عمّار پيش معاويه آورده هريك دعوى قتل كردند . معاويه گفت : نزد عبد اللّه بن عمرو عاص رويد تا در ميان شما حكم نمايد . چون رفتند ، از وليد پرسيد : عمّار را چگونه كشتى ؟ گفت : بر او حمله كرده او را به قتل آوردم . عبد اللّه گفت : تو كشندهء عمّار نيستى . آنگه از سكونى استفسار حال نمود . او گفت : در زمانى كه به يكديگر حمله كرديم ، طعن من بر وى كارگر آمد . از مركب جدا شده گفت : نجات نيابد آنكه جسارت او به حضور جبرئيل و ميكائيل بود . اين سخن مىگفت و بر يمين و يسار نگاه مىكرد كه من سر از بدنش جدا كردم . عبد اللّه گفت : خذالجواز و ابشر بالعذاب 4414224 خ 0 54 خ . سكونى انبان درهم انداخته ، مقال عبد اللّه را به سمع معاويه رسانيد . معاويه به غايت آشفته شده ، عبد اللّه را از امثال اين نوع سخنان منع نمود . عبد اللّه گفت : تو بدين قدر راضى نيستى كه ما با
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 419
مساهمون: محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
ص٤١٩