تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
حال معروض داشتند . اسد اللّه الغالب به يك حمله صفوف شاميان را شكافته ، خود را به مغيره رسانيد و او را در ربوده به خويشان ملحق گردانيد و گفت : اينك رئيس شما ، اكنون مرا به نصرت او حاجت نيست . اگر خواهد در ظلّ رايت ما توقف كند و اگر خاطرش مايل صحبت اهل شقاوت باشد ، مضايقه نداريم . » و در روضة الصفا مسطور است كه : « روزى احمر غلام ابو سفيان كه در ارباب عصيان به مزيد بطالت و بطلان امتياز داشت ، در ميدان آمده شير يزدان را به مبارزت خواند . صعصعة بن صوحان بانگ بر وى زده ، گفت : لعنت ايزدى بر آن كس باد كه چون تو سگى را به مقابلهء شير خدا فرستاد . در اين اثنا ، سقران مولاى خاتم الانبيا به قتال احمر شتافته به عزّ شهادت رسيد . احمر به غرور تمام بار ديگر امير المؤمنين را به ميدان طلبيد . مردم گفتند : اى سگ ، تو كفو او نيستى . گفت لا و اللّه برنگردم تا على را نكشم . امير المؤمنين عنان عزيمت به طرف ميدان انعطاف داده ، بازويش گرفته برداشته چنان بر زمينش زد كه مجموع اعضا و استخوانش درهم شكست . پس كريب بن ابره كه به مهابت و قوت متصف بود به ميدان آمده ، امام الاشجعين را به محاربه دعوت كرد و مرتفع و حارث متعاقب يكديگر مقابلهء آن بداختر قيام نموده ، شربت شهادت چشيدند . آنگاه شاه ولايت متوجه كريب شد . در اين اثنا عبد اللّه عدى گفت : اميدوارم كه مرا دستورى دهى تا به حرب آن لعين قيام نمايم . پس اجازت يافته ، ساعتى نبرد كرد و شهيد شد و از مصيبت او امير المؤمنين متأثر گشته ، كريب را از كربت سخط آخرت تخويف كرده ، نصيحت كرد . آن لعين گفت : اين شمشيرى كه در دست دارم مانند تو بسيار كس را كشته و شمشير حواله اسد اللّه الغالب كرد و آن حضرت به سپر دفع نمود و ذوالفقار بر فرقش زد كه تا قربوس زين پاره شد . از مشاهدهء اين حال غلغلهء عظيم بر سپاه افتاد و دوست و دشمن بر آن دست و بازوى دشمن‌شكن آفرين و تحسين كردند و امير المؤمنين به صف خود بازگشته ، محمد حنفيه به جاى خود گماشت . يكى از ابناى اعمام كريب مقاتلهء محمد حنفيه آمده ، گفت : سوارى كه ابن عمّ مرا كشت ، كجاست ؟ محمد حنفيه گفت : اينك من نايب او ايستاده‌ام . پس خصم به وى حمله كرد . محمد حنفيه به يك ضرب شمشير او را به قتل آورد و همچنين يك‌يك تن از اقرباى كريب به مقاتله شتافتند تا هشت نفر به ضرب تيغش عنان به جانب دوزخ تافتند . » و به روايت كشف الغمّه : « بعد از قتل كريب سه كس از اتباع معاويه به مبارزت شاه ولايت مبادرت نموده مقتول گشتند . آنگاه امير المؤمنين گفت : كجاست معاويه كه نامه‌هاى طولانى مىنگاشت و به زبان ضلالت بيان لواى شجاعت مىافراشت ؟ مردم به معاويه گفتند : مرتضى على تو را به محاربت مىخواند . گفت : بگوييد اين از من توقع مدار كه مرا به جنگ تو حاجت