سنان تيز كرده ز بهر مصاف * كشيدند تيغ جدال از غلاف
سهيل ستوران برآمد بلند * تزلزل در اركان عالم فكند . »
و در روضة الصفاء مسطور است كه : « چون در آن روز فرقهء ناجيه و طايفهء ياغيه 3414224 خ 0 53 خ در سايهء اعلام خود قرار گرفتند ، از سپاه ظفرمآل شخصى موسوم به حجل بن آثال قدم در ميدان نهاده ، مبارز طلبيد و از لشكر شام آثال نادانسته در برابر آمده ، پدر و پسر درهم آويخته ، از پشت زين بر روى زمين افتاده يكديگر را شناخته ، هريك به سپاه خود پيوستند . پس ، از هر دو طرف جمع كثير كشته گشته ، خاك را از خون معركهء يكديگر گل ساختند . روز ديگر عبد اللّه بن عمر خطّاب به ميدان آمده ، شاهزاده محمّد حنفيه را به مبارزت خواند و محمد حنفيه چون عزم رفتن نمود ، اسد اللّه الغالب فرزند ارجمند خود را تسكين داده ، خود متوجه عبد اللّه گرديد . او تاب انوار ذوالفقار نياورده ، چون خفاش فرار اختيار كرد . روز سيّم حريث كه غلام هند بود ، به اشارهء عمرو عاص به ميدان درآمده ، طلب امير المؤمنين نمود . حيدر كرّار به جانب او توجه فرموده به يك ضرب ذوالفقار به دار البوار فرستاد و معاويه از قتل آن ملعون ملول گشته ، عمرو عاص عبيد اللّه بن مسعدت الفرارى را به مواعيد مرغوبه فريب داد تا جامههاى او را در بر كرده به مقابلهء شاه مردان شتافت . چون حيدر كرار ذوالفقار اعجاز آثار بركشيد كه بر فرقش زند ، ابن مسعدت فرياد برآورد كه يا امير المؤمنين ، من معاويه نيستم . او به مكر كسوت خود را در من پوشانيده به محاربهء تو فرستاد . آن حضرت دست از او باز داشت . آن بىسعادت معاودت نموده ، نزد معاويه رفت . ابن هند آغاز خطاب و عتاب كرد ، او گفت : اى معاويه ، همچنانكه تو جان خود را دوست مىدارى ، من نيز حيات خويش مىخواهم . »
و در مقصد اقصى مسطور است كه : « روز چهارم عمرو سكونى را به محاربهء شاه مردان فرستاد . امير به مقتضاى شفقت على خلق اللّه كه داشت ، نخست عمرو را به سلوك طريق هدايت نمود . چون آن خون گرفته قبول نكرد ، كلمهء لا حول و لا قوة الّا باللّه گفته ، او را به سر نيزه برداشته فرمود : نظر كن ، عمرو فرياد برآورده گفت : و اللّه نار جهنم را ديده ، پشيمان گرديدم . پس جان داده بر زمين افتاد .
بيت :
نهال گلشن فتح است نخل نيزهاش كو را * ظفر شاخ است و نصرت برگ و دولت گل
سعادتبار
روز ششم مغيرة بن خالد كه سردار قبيلهء ربيع بود ، بنابر مالى كه در شام داشت با قوم خود از لشكر امير المؤمنين به جانب معاويه رفت و بعضى از اقرباى او به خدمت امير آمده ، صورت