فردا بيرون آييم . روز سوم چون جاثليق بيرون آمد و دست برداشت ، امام عليه السّلام با غلام خويش گفت : دست راست جاثليق بگير و آنچه ميان انگشتان دارد از وى بستان . غلام امام عليه السّلام از ميان ابهام و سبّابهء وى استخوان سياه بيرون گرفت و به امام عليه السّلام داد . امام عليه السّلام گفت :
اين ساعت استسقا كن . آسمان ابر عظيم داشت منقطع شد و هوا صافى گشت و آفتاب پديد آمد .
خليفه گفت : يا ابا محمّد ، آن چه عظم بود ؟ گفت : اين مرد وقتى به گور نبيّى از انبيا بگذشت و استخوانى از آنجا به دست وى افتاد . هر وقت كه استخوان نبى طاهر و آشكارا كنند ، در حال ببارد . چون خليفه آن حال بديد ، سعيد را بفرمود كه : ابو محمّد را از آنجا بردار و به زندان بر . « 1 »
[ محمد بن عبد اللّه گويد : هنگامى كه زبير دستور به انتقال ابو محمّد عليه السّلام داد ، ابو هاشم ] « 2 » چيزى به وى نوشت كه : من سخت ناخوش دل شدم به رنج دل تو . امام عليه السّلام جواب باز نوشت كه : بعد از سه روز خبر به شما آيد . زبير را روز سوم بود كه بكشتند . « 3 »
محمّد بن عبد اللّه را كودكى گم شده بود و هيچ جا اثر پديد نبود . خبر به امام عليه السّلام بردند . گفت : در بركه طلب كنيد . چون به بركه شدند و طلب كردند ، آنجا مرده يافتند . « 4 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 575 ، نزهة الكرام 2 / 823 ، نور الابصار / 339 .
( 2 ) - در نسخهها به جاى اين عبارت آمده است : « ابو الهيثم » .
( 3 ) - كشف الغمّه 3 / 292 ، الثاقب / 576 .
( 4 ) - الثاقب / 576 . بنا بر ظاهر عبارت مصدر ، كودك گم شده متعلّق به خود امام ( ع ) بوده است و محمد بن عبد اللّه راوى داستان است .