ابرارا . خذ هذه الثّلاثمائة الدّينار . بارك اللّه فيها .
راوى گويد : من هرگز از سيصد دينار زر خالى نبودم بعد از دعاى وى .
و چون او متوفّى شد ، فرزندان دويست و هشتاد زر وى قسمت كردند .
جاريهاى بود وى را ، بيامد بعد از مرگ و استحلال بخواست و گفت : آن بيست دينار من دزديده بودم ، به حلّ كنيد مرا . « 1 »
ابو القاسم ابراهيم بن محمّد المعروف بابن الحميرى « 2 » گويد كه : پدرم محمّد بن على از مدينه بيرون شده بود . من ندانستم به كدام طرف رفت . من گفتم : قصد امام ابو محمّد عليه السّلام كنم به سرّ من رأى . تا به در خانهء امام عليه السّلام به انتظار داخلى يا خارجى ايستاده بودم . كنيزك در بكوفت و گفت : مولاى يقرئك السّلام . و دويست دينار بداد و گفت : اين ، نفقهء تو است تا به پدر روى . گفت : بستدم و قصد جبل كردم و به طبرستان - يعنى مازندران - به پدر رسيدم . « 3 »
گويند : به سامرّه قحطى رسيده بود از قلّت باران . خليفه فرمود كه حجّاب و اهل مملكت به استسقا روند . سه روز دعا مىكردند ، هيچ اجابتى نيامد . روز چهارم جاثليقى بيرون رفت و ترسايان با ايشان و دعا كردند و باران بيامد ، مردم را اشتباهى افتاد در دين . خواستند كه صابى شوند . « 4 » و امام حسن عسكرى عليه السّلام محبوس بود .
خليفه به امام عليه السّلام فرستاد و وى را از زندان خلاص داد و گفت : تدارك كار امّت جدّت بكن كه صابى شدند . امام عليه السّلام گفت :
هامش
( 1 ) - الثاقب / 573 - 574 .
( 2 ) - در نسخهها اين كلمه به صور مختلف و مبهم آمده است و لذا متن مطابق مصدر قرار داده شد .
( 3 ) - الثاقب / 574 .
( 4 ) - يعنى به نصرانيّت متمايل شوند .