يحيى قنبرى گويد - و قنبر نام ده است - كه : امام عليه السّلام را وكيل بودى و وطن وى در سراى وى بودى . و غلامى خادم داشت سفيد . وكيل مراودهء خادم كرد از نفس وى . خادم گفت : براى من خمر بيار تا مقصود بر آرم . وكيل جايى كه مقدور شد خمر طلب كرد و به شب حاضر شدند .
وكيل و خادم به فساد مشغول شدند . و ميان آن حجره كه ايشان در آنجا بودند تا به امام سه در مقفّل كرد . امام بر در آن حجره آمد كه ايشان در آنجا بودند و آواز كرد كه : يا هؤلاء ! اتّقوا اللّه و خافوا اللّه . و برفت . چون روز شد خادم را بفروخت و وكيل را از آنجا بيرون كرد و معزول كرد از پيش خود براند . « 1 »
محمّد بن حجر به امام عليه السّلام شكايت عبد العزيز بن دلف و يزيد بن عبد اللّه نوشت . باز نوشت كه : عبد العزيز بمرد . و يزيد بن عبد اللّه را بكشتند . و چنان بود . « 2 »
شخصى گفت : از امام عليه السّلام پرسيدم كه : شنيدم كه نومة المؤمنين بر پهلوى راست باشد و قطعا مرا بر پهلوى راست خواب بازنگيرد . امام عليه السّلام گفت : دست در جامه كش و پيش من آى . امام عليه السّلام هم دست در جامه برد و دست راست خويش بر دست چپ وى ماليد و دست چپ خويش بر زير دست راست وى . آن شخص هرگز ديگر بر پهلوى چپ نخفت . اگر هم خفتى ، خوابش نبردى . « 3 »
احمد بن حارث قزوينى گويد كه : پدرم در اصطبل امام ابو محمّد بودى و تعاطى بيطرهء بهائم كردى . خليفه مستعين را بغلهاى بود كه مثل آن كس
هامش
( 1 ) - الكافى 1 / 511 .
( 2 ) - الكافى 1 / 513 ، الثاقب / 573 .
( 3 ) - الكافى 1 / 513 ، الثاقب / 581 .