چند هزار آدمى را از شيعه به قتل و حبس به دست سلطان بازداد . و نه چندان زحمت به مؤمنان رسيد به سبب سعايت وى كه شرح توان كرد . و امام عليه السّلام غايب مىبود و خواصّ شيعه وى را مىديدند . و جعفر بيامد و مال امام حسن عليه السّلام بر گرفت به ميراث و قسمت كرد و خواست كه شيعه وى را به امامت قبول كنند ، هيچ فايده نمىداد و مؤمنان هر روز از وى بيشتر تبرّا مىكردند ؛ تا به آخر وى را « كذّاب » لقب كردند . و مردم از وى مىگريختند تا بمرد طريد درگاه الهى و رسول و امام و مؤمنان و زمين و آسمان . « 1 »
ابو الفرات « 2 » گويد : من به اقصى غايت مشتاق فرزند بودم و از حضرت خداوند به دعا مىخواستم . تا روزى در عسكر به شارع نشسته بودم كه ابو محمّد سوار برسيد . برخاستم و از وى استدعاى همّتى و دعايى كردم تا خداى تعالى مرا فرزندى بدهد . پس اشاره كرد كه بدهد . گفتم : پسر ؟ فرمود :
نه ، دختر . و چنان شد ؛ مرا دخترى بيامد . « 3 »
علىّ بن زيد المعروف به رامش گفت : من به عسكر بودم و پسرم به بغداد رنجور بود . به امام عليه السّلام چيزى نوشتم كه دعايى كن . توقيع بيرون آمد كه : أ و ما علم عليّ إنّ
« لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ »
« 4 » و پسرم متوفّى شد . « 5 »
محمّد بن علىّ الهمدانى گويد كه : به امام عليه السّلام نوشتم كه دعا كن تا حق تعالى مرا پسرى دهد از زنم ابنة عمّ . توقيع بيرون آمد كه : رزقك اللّه
هامش
( 1 ) - بنگريد به : الارشاد 2 / 336 ، اعلام الورى / 360 .
( 2 ) - اين روايت در « ل » نيامده و در « م » و « ن » نام راوى - ظاهرا - « ابو الفرا » آمده است . در الثاقب / 573 « ابن القزاز » ضبط شده است .
( 3 ) - الثاقب / 573 .
( 4 ) - رعد ( 13 ) / 38 .
( 5 ) - كشف الغمّه 3 / 310 .