ذكرا . تا حق تعالى مرا چهار پسر داد . « 1 »
محمودى گويد : به امام عليه السّلام نوشتم كه : دعا كن تا حق تعالى مرا فرزند دهد . توقيع آمد كه : رزقك اللّه ولدا و آجرك . پسرى آمد و متوفّى شد . « 2 »
علىّ بن جعفر الحلبى گويد : ما به عسكر جمع شده بوديم در روز ركوب ابو محمّد عليه السّلام . توقيع بيرون آمد كه : چون بيرون آيم ، نبايد هيچكس بر من سلام كند يا اشارت كند . بعد از ساعتى بيرون آمد با غلامى . و از جنب من جوانى بود . پرسيدم : تو از كجايى ؟ گفت : از مدينه از اولاد ابو ذر غفارى . در آن شهر خلافى طاهر شد در امامت ابو محمّد . آمدم تا از وى دلالت طلب كنم و يقينم مزيد گردد . و چون امام عليه السّلام برون آمد روى مبارك بدين جوان كرد و گفت :
غفارى تويى ؟ گفت : نعم جعلت فداك . گفت : مادرت حمدونه چه مىكند ؟ گفت :
صالحة . و در گذشت . چون امام برفت ، از وى پرسيدم كه : تو قبل از اين هرگز وى را ديدى ؟ گفت : نه . « 3 »
ابو هاشم جعفرى گويد : مرا آرزوى آن بود كه از امام عليه السّلام احوال قرآن بپرسم . به معجزه امام عليه السّلام گفت : اللّه خالق كلّ شىء و ما سوى اللّه مخلوق . و القرآن كلام اللّه تعالى . « 4 »
ابو هاشم جعفرى گويد : من روزى شكايت فقر و اضطرار كردم . امام عليه السّلام تازيانه در زمين زد و پانصد دينار از آنجا بيرون آورد و گفت : يا ابا هاشم ، خذه و اعذرنا . « 5 »
راوى گويد : در سالى تابستان به سفر مىرفتم و از حرارت عطش
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه 3 / 310 .
( 2 ) - كشف الغمّه 3 / 310 .
( 3 ) - الخرائج 1 / 439 ، الصراط المستقيم 2 / 207 .
( 4 ) - الثاقب / 568 .
( 5 ) - الكافى 1 / 507 ، كشف الغمّه 3 / 286 .