تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
هبة اللّه بن ابى منصور الموصلى گويد كه : پيش ريّان ربيعه « 1 » كاتب نصرانى بود يوسف بن يعقوب نام . و ميان وى و پدرم صداقتى بودى . روزى بر كوشك پدرم بر آمد . پدرم گفت : چه وقت است كه آمدى ! ؟ گفت : متوكّل مرا خوانده است و من مىترسم . امّا من خود به صد دينار فديه بدادم كه با خود برگرفتم تا به علىّ بن محمّد نقى عليهما السّلام دهم و به بركت وى خلاص يابم . گفت : توفيقى افتاد تو را . تا برفت و به روزگار اندك بازآمد خرّم و شادان . پدرم پرسيد كه : حال تو چگونه بود ؟ گفت : من هرگز به سرّ من رأى نرفته بودم . چون آنجا رسيدم ، جايى فرو آمدم و خواستم كه به زيارت امام مؤمنان على النّقى عليه السّلام روم . گفتم : عجب كه نصرانى رود به طلب على النقى عليه السّلام ! اين چگونه شايد ؟ ! بر بهيمه‌اى سوار شدم و گفتم : آنچه باشد باشد . خرم بازار به بازار و كوچه مىشد تا به در سرايى رسيدم و چندان‌كه مىخواستم كه خرم را برانم گامى بر نمىداشت . غلام را گفتم : بپرس كه اين خانهء كيست . گفتند : اين خانهء ابن الرّضاست عليه السّلام . [ گفتم : اللّه اكبر ! به خدا سوگند كه اين دلالتى قانع‌كننده است . ] در حال غلامى سياه بيرون آمد و گفت : يوسف بن يعقوب تويى ؟ مرا عجب آمد كه در اين ديار مرا كس نشناسد . با خود گفتم : اين يك دلالت [ ديگر ] است . دوم كرّت بيرون آمد و گفت : آن صد دينار زر كه در آستين در كاغذ كرده‌اى به من ده . به وى دادم و گفتم : هذه ثالثة . اجازت دادند در رفتم . امام عليه السّلام چون مرا بديد گفت : يا يوسف بن يعقوب ، وقت آن نيامد كه مسلمان شوى ؟ ! گفتم : وقت آمد و روشن شد دلالت . امام عليه السّلام گفت : هيهات ! تو مسلمان نباشى . امّا تو را پسرى
هامش
( 1 ) - الثاقب / 553 : كان بديار ربيعة -
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 843 | عماد الدين حسن بن علي الطبري