من نيست و از على حاصل نشد و نه از فاطمه . زينب كذّابه گفت : رضا برادر من نيست و على و فاطمه او را نزاييدند .
مأمون گفت : مصداق اين چه باشد ؟ رضا ( ع ) فرمود كه : حق تعالى لحوم ما بر سباع حرام كرده . وى را در ميان سباع كنيد . زينب كذّابه گفت : ابتدا به شيخ كنيد . رضا عليه السّلام گفت : شايد . برخاست و در ميان شيران رفت و دو ركعت نماز بگزارد و به سلامت بيرون آمد .
مأمون گفت : نوبت تو آمد . زينب گفت : من نروم در ميان سباع . مأمون بفرمود تا وى را بر گرفتند و در ميان سباع انداختند تا وى را بدريدند و در حال بخوردند . « 1 »
و عماد الدين طوسى رحمة اللّه عليه گويد در كتاب ثاقب كه :
تمامى اين حكايت چنان است كه : رضا عليه السّلام چون در ميان شيران رفت ، شيرى بود در آنجا ضعيف ، بيامد و همهمهاى بكرد . رضا عليه السّلام اشارت به شير قوى كرد . شير قوى سر بر زمين نهاد . چون برون آمد ، مأمون پرسيد كه : اشارت آن شيران از چه بود ؟ گفت : آن شير ضعيف اشارت كرد كه ايشان قوّتى دارند طعمهء ما زود مىخورند و من گرسنه مىمانم . بگو تا بر من ظلم نكنند در طعام . من اشارت به شير بزرگترين كردم ، از من قبول بكرد كه چنين كنم .
مأمون بفرمود كه تا گاوى بكشتند و در ميان شيران انداختند . شير بزرگترين بيامد و در پيش شيران ايستاد تا شير ضعيف سير بخورد . پس راه ايشان بداد تا جمله به اتّفاق بخوردند . شير بزرگ به سفارشى كه رضا ( ع ) كرده بود مراعات كرد به الهام الهى تا جهّال بدانند كه جملهء جانوران را
هامش
( 1 ) - الثاقب / 546 - 547 .