باشد كه از مواليان ما باشد و صالح و شايسته . هبة اللّه گويد كه : پسر وى را ديدم روزى . گفت : پدرم به ترسايى بمرد . و من بعد وى مسلمان شدم و شيعى .
پس گفت : على بن محمّد عليه السّلام مرا گفت كه : برو و هيچ انديشه مكن ؛ كه كار بر مراد تو بر آيد . پس برفتم و هر مرادى كه بود مرا از متوكّل بر آمد . و پسر يوسف گفتى : انا بشارة مولاى علىّ بن محمّد النّقىّ عليهما السّلام . « 1 »
ابو هاشم جعفرى گويد كه : در سرّ من رأى يكى را برص پديد آمده بود .
ابو علىّ الفهرى وى را دلالت كرد به امام ابو الحسن عليه السّلام تا دعا كند .
چون به خدمت وى رفت برخاست كه به نزد وى رود و حال خويش گويد .
امام گفت : تنحّ عنّى . عافاك اللّه . ثلاث مرّات . مرد با پيش فهرى آمد و گفت : امام چنين گفت : تنحّ . فهرى گفت : خوش دل باش كه وى دعا كرد براى تو سه كرّت . مرد آن شب بخفت . بامداد كه برخاست ، بر وى اثر برص نبود . « 2 »
زرافه حاجب متوكّل گويد كه :
مشعبدى از ولايتى پيش متوكّل آمد و عظيم سبك دست و استاد بود در صنعت خويش . و متوكّل بازى كن بودى و بازى دوست . متوكّل با وى گفت : اگر تو علىّ بن محمّد نقى را خجل گردانى به حضور جمعى ، عطاهاى گرانمايه به تو دهم . مشعبد گفت : چنين كنم . امّا وى را با جنب من نشان و بگو تا رقاق « 3 » تنك بكنند و سبك . متوكّل بفرمود تا چنان كردند و مجلس
هامش
( 1 ) - الثاقب / 553 - 554 .
( 2 ) - الثاقب / 554 - 555 .
( 3 ) - رقاق : گرده نان نازك .