ما بدين حكايت بخنديديم و بر آن خنده و مناظره قطع مراحل مىكرديم و كاتب از آن كوفتى مىيافت تا به مدينه رسيديم . امام عليه السّلام خطّ متوكّل بخواند و فرمود كه : مخالفت فرمان متوكّل نكنيم . خيّاطان را بخواند و فرمود كه اسباب زمستانى بسازند از پوستينها و صوفها و چيزها كه خرج راه زمستان باشد . و با خيّاطان گفت : بايد كه فردا بدين وقت رسيدن فارغ شده باشيد . و مرا عجب مىآمد كه در تابستان وى اسباب زمستانى مىسازد . اوّل با خود گفتم : اين مرد سفرها نكرده است . و يا اين راه نداند ، پندارد كه سالى در راه خواهد بودن ! ديگر باره گفتم كه : اين رافضه اين بىعقلى را به امامت قبول كردند كه به تابستان به حجاز اسباب زمستانى مىسازد !
حاصل ؛ برفتيم روز دوم . تا بدانجا رسيديم كه ميان كاتب و شارى مناظره بود ، ابرى سياه پديد آمد و رعد و برقى عظيم و بر بالاى سر ما بايستاد و باريدن گرفت . وى با جملهء غلامان لبّادهها و پوستينها در پوشيدند . اشارت به غلامى كرد كه لبّاده به يحيى ده و يكى به كاتب . و اين به حال خويش مىبود و چندان بباريد كه از وحل « 1 » و رعد و برق و سرما هشتاد مرد بمردند . چون باران ساكن شد مرا گفت : يا يحيى ، منزل كن تا مردگان را دفن كنيم . در آن بيابان هشتاد گور بركنديم . من از آنچه داشتم از عقيدهء حشويّه پشيمان شدم و بيامدم و بوسه بر ران و ركاب وى مىدادم و گفتم : اشهد ان لا إله الّا اللّه . و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله و انّكم خلفاء اللّه فى ارضه . و قد كنت كافرا . و انّنى الآن قد اسلمت على يديك . و به دست وى متشيّع شدم . و تا به روز مرگ خدمت وى مىكردم . « 2 »
هامش
( 1 ) - وحل : گلولاى .
( 2 ) - الثاقب / 551 - 552 .