تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 841

مساهمون:

ص٨٤١
حق تعالى مسخّر ايشان گردانيده . و الحمد للّه . « 1 » اسحاق الجلّاب گفت كه : از بهر ابو الحسن عليه السّلام گوسفندى بسيار خريده بودم . مرا بخواند و در اصطبل سراى خويشتن برد سخت فراخ كه من ندانستم كه چنان اصطبلى باشد آنجا . و مرا بفرمود كه آن گوسفندان را تفريق بكنم به كسانى كه فرموده بود از صلحا و سادات بنى هاشم و محتاجان . و بفرمود كه چيزى به ابو جعفر و مادر وى فرستم . چون فارغ شدم ، اجازت خواستم كه به بغداد روم . امام عليه السّلام گفت : فردا نيز پيش ما باش . روز عرفه بود . فرمان وى بردم . شب عيد اضحى به دهليز خانهء وى بخفتم . چون به سحر رسيد ، امام ( ع ) بيامد و فرمود كه : يا اسحاق ، برخيز . چون برخاستم و چشم باز كردم ، خود را به بغداد ديدم در ميان پدر و خويشان . اين حال با ايشان بگفتم . ايشان متعجّب بماندند . « 2 » يحيى بن هرثمه گويد كه : متوكّل مرا با سيصد تن به مدينه فرستاد كه برو و على بن محمّد النّقى عليهما السّلام را پيش من بيار مكرّم و معظّم . تا چون به كوفه رسيديم ، اثقال و احمال آنجا بگذاشتيم و قصد مدينه كرديم . و مرا كاتبى بود شيعى و من از جملهء حشويّه بودمى . يكى شارى « 3 » با ما بود از حشويان . در راه مناظره رفتى ميان كاتب متشيّع و ميان آن شارى . تا شارى گفت : نه صاحب شما على فرمود كه هيچ برّيّه‌اى نماند الّا كه گورستان گردد . انصاف بده كه باديه‌اى بدين عظيمى چگونه گورستان بگردد و چندين خلق از كجا آيند كه اينجا پر شوند ؟ !
هامش
( 1 ) - الثاقب / 547 . ( 2 ) - الثاقب / 549 . ( 3 ) - شارى : منسوب به فرقه خوارج .
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 841 | عماد الدين حسن بن علي الطبري