چون روزى چند بر آمد علىّ جهم با متوكّل لعين گفت : يا امير المؤمنين ، ابو الحسن چنين گفت ، تحقيق حال را چرا به وى امتحان نكردى ؟ بفرمود متوكّل تا شيران را سه روز گرسنگى بدادند و در صحن كوشك در خانه كردند و متوكّل بر دريچهء كوشك رفت و به طلب امام فرستاد . چون امام ( ع ) به صحن كوشك رسيد ، درهاى كوشك شيران بگشودند . ايشان به فغان و فرياد بيرون آمدند . چون امام را بديدند جمله سجده كردند و آوازها كم كردند و خاموش سر خود در پاى امام ( ع ) ماليدند . چون تواضع كنان روى بر زمين مىنهادند ، امام ( ع ) آستين مبارك بر سر ايشان مىماليد . تا امام ( ع ) به در كوشك رسيد و بر بالا شد ، متوكّل ترحيب بسيار كرد . امام ( ع ) بازگشت . متوكّل مال بسيار به عقب امام ( ع ) بفرستاد .
علىّ بن جهم گفت : يا امير ، اگر تو نيز امامى ، مىبايد حال تو چون حال پسر عمّ تو باشد كه سباع تو را نيز نخورند . برخيز و در ميان سباع رو .
متوكّل در خشم شد و گفت : ايشان از بطن فاطمه بنت رسول اللّهاند . اين عزّت از آن يافتهاند . تا به آخر گفت : مبادا كه ديگر آن سخن گويى ! كه اگر ديگر باره اعادت كنى ، گردنت بزنم ! « 1 »
و براى ايذاى ائمّه هر وقتى يكى كذّابه را بر اين اكاذيب اغوا مىكردند و تحريص مىدادند . تا به روزگار رضا عليه الصّلاة و السّلام هم مدّعيهاى زينب نام كذّابه طاهر شد و پيش مأمون شد و گفت : من دختر علىّام از بطن فاطمه . و على دعا كرد مرا به بقا . چون رضا عليه السّلام در رفت ، مأمون گفت : يا بن رسول اللّه ، خواهر را سلام كن . رضا عليه السّلام گفت : او خواهر
هامش
( 1 ) - الثاقب / 545 - 546 .