موسى بن جعفر بغدادى گويد كه : مرا حاجتى بود با امام ( ع ) . به محمّد بن مهزيار نوشتم كه : از بهر من حاجتم به امام زمانه نويس . محمّد مانع شد گفت : محتاج نباشد . تو خط بنويس و بياض بازگذار . من چنان كردم .
جواب آن خط با مرادى كه در دل من بود نوشته به من فرستاد به شرح تمام . « 1 »
حسن بن على گويد كه :
مردى پيش ابو الحسن آمد لرزان و گريان كه : پسرم را متّهم كردند به موالات تو . والى وى را بگرفت و به حاجبى داد كه به ميان فلان كوه برد و از آنجا به زير اندازد و در بن آن كوه او را دفن كنند . امام ( ع ) گفت : فما تشاء ؟ گفت : پدر مشفق بر پسر نيكو خلق كه به همهء جهان آن يك پسر دارد چه خواهد ؟ ! امام ( ع ) گفت : خرّم برو ؛ كه فردا نماز شام پسرت بازآيد با عجايب چند . مرد خرّم شد و برفت . تا روز دوم نماز ديگر پسر آمد به سلامت .
پدر گفت : اى جان پدر ، چه خبر ؟ گفت : حاجب بيامد و مرا به بن آن كوه برد و آن حاجب دو موكّل بر سر من كرد و وى بر كوه رفت تا مرا از آنجا به زير اندازد . من فغان و گريه مىكردم . ده مرد پديد آمدند لباسها پوشيده با صورتهايى كه من هرگز چنان لباس و چنان صورت نديده بودم و از ايشان بويها شنيدم كه كسى چنان نشنيده . گفتند : چرا مىگريى ؟
گفتم : عجب ! اينك گور من و حاجب بر سر كوه صعبترين جايى طلب مىكند براى زير انداختن من . و موكّلان من ايشان را نمىديدند . اين دهگانه گفتند : خواهى طالب چون مطلوب باشد ؟ گفتم : بلى عظيم خواهم . گفتند : به
هامش
( 1 ) - الثاقب / 540 .