تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
سعيد صغير حاجب گويد كه : من در پيش سعيد بن صالح حاجب شدم و گفتم : يا ابا عثمان من نيز شيعى شدم چنان كه تويى . گفت : هيهات ! گفتم : نه به خداى كه حقيقت مىگويم . گفت : چگونه ؟ گفتم : متوكّل مرا بفرستاد كه برو بنگر على بن محمّد چه مىگويد ، و با وى سر اغتيال داشت . چون نزديك وى رفتم حضرت در نماز بود . سلام بازداد و روى به من كرد و گفت : يا سعيد ، جعفر از من بازنايستد تا پاره پاره‌اش كنند . اشارت كرد كه از من دور شو . و هيبت وى در دل من افتاد به نوعى كه وصف نتوانم كردن . چون من روى به دار الخلافه نهادم ، مشغله‌اى بر آمد عظيم . پرسيدم : چه شد ؟ گفتند : متوكّل را بكشتند . من در حال پيش امام عليه السّلام رفتم و مؤمن شدم . « 1 » عبد اللّه بن عبد اللّه طاهر گويد كه : به سرّ من رأى رفتم به مصلحتى . مرا متوكّل بخواند و مدّتى آنجا بودم پيش وى تا وداع بكردم و عزم كردم كه به شب فرو شوم به طرف بغداد . چيزى نوشتم به ابى الحسن و اجازت خواستم از وى . جواب نامه نوشت كه : ايشان سه روز ديگر محتاج تو باشند . « 2 » من بيرون شدم و به صيد رفتم و كتابت امام عليه السّلام فراموشم شد . به مطيره رسيدم . در زير چشمه نشسته بودم كه چند سوار برسيد و چند به عقب آن كه : اجب امير المؤمنين المنتصر . من گفتم : چه خبر ؟ گفتند : متوكّل را بكشتند و مردم بر منتصر بيعت كردند و استيزار احمد بن الخضيب كرد . يعنى وى را وزير گردانيد . مرا كلام ابو الحسن ( ع ) به ياد آمد . « 3 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 539 ، نزهة الكرام 2 / 816 . ( 2 ) - در نسخ عبارتى زائد موجود است كه مبهم است و لذا حذف شد . ( 3 ) - الثاقب / 539 - 540 ، نزهة الكرام 2 / 817 .