سبيكه ساختم . زرگر گفت : از اين نيكوتر زرى هرگز نديدم ! از كجا آوردى ؟ گفتم : پير زنان ما از قديم باز اين را ذخيره مىداشتند . « 1 »
هم ابو هاشم جعفرى گويد كه : با بغا به حجّ رفتم . قصد مدينه كرد . امام بر نشسته بود به عزم استقبال به راه . به امام رسيدم و سلام كردم . گفت : با ما بيا . چون به صحرا افتاديم ، غلام را گفت : پيش برو و بنگر كه اوايل لشكر پديد است يا نه . فرو آمد . من نيز فرو آمدم به صحرا . و مرا حيا مىآمد از وى چيز خواهم . و مع هذا محتاج سخت بودم . به تازيانهء خويش ختم مهر سليمانى بر زمين كشيد ، به آخر حرفان ديدم كه نوشته : « خذ » و به سطرى ديگر كه : « اكتم » و به سطرى ديگر كه : « اعذر » . و به تازيانه سبيكه بر كند از زمين نقرهء صافى به وزن چهار صد دينار . ابو هاشم گفت : يا بن رسول اللّه ، مرا حيا مىبود و الّا سخت محتاجم .
« اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ »
« 2 » . « 3 »
منتصر بن متوكّل گويد كه : پدرم بستانى بساخت و آس بسيار آنجا بكشت . چون درختان تمام شدند ، فرّاشان را بفرمود تا بساط به دكّانى بينداختند در ميان بستان . و من بر سر وى ايستاده بودم . سر بر من داشت و گفت : يا رافضى ، خداوندگار خويش را بگو كه چرا جمله درختان به حالت خويشند و سبز الّا كه اين زرد است ؟ من گفتم : يا امير ، من نمىگويم كه او غيب مىداند . تا صبحگاهى به امام ابو الحسن رفتم و حال با وى گفتم . امام گفت : در زير آن درخت جمجمهاى است . آن زردى از بخار آن است . رفتم و آن درخت از بن بركندم . چنان بود . پدرم گفت : اين حال با كسى مگو . « 4 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 532 ، اعلام الورى / 343 ، نزهة الكرام 2 / 811 .
( 2 ) - انعام ( 6 ) / 124 .
( 3 ) - الثاقب / 532 - 533 .
( 4 ) - الثاقب / 538 ، نزهة الكرام 2 / 815 .