فرستادم ، بازآمد . متعجّب گفتم : چه افتاد ؟ گفت : به خدمت وى رفتم با من صقلابى مىگفت چنان كه از شهر من است . « 1 »
داوود بن قاسم گويد كه : امام ( ع ) گفت روزى : با اين غلام فارسى بگو .
گفتم : زانو چيست ؟ جواب نداد . امام ( ع ) گفت : يقول : ركبتك . ثانيا گفتم :
ناف چيست ؟ هم اجابت نكرد . گفت : يقول : سرّتك . « 2 »
شامى گويد : در خدمت امام رفتم . وى سخت رنجور بود . سر از بالش بر مىداشت و باز جاى مىنهاد . گفتم : مگر با تو خيانتى كردند به زهر . امام گفت : مرا از اين رنج هيچ خللى نباشد . و چنان بود .
محمّد بن فرج گويد : امام ( ع ) مرا گفت : هر وقت مسألهاى خواهى پرسيدن ، آن را بنويس و در زير مصلّا كن تا جواب نوشته يا بى . چنان كردم ، جواب نوشته يافتم . « 3 »
روايت آمد كه : احمد بن الخضيب به امام فرستاد كه از سراى خويش بيرون رو . امام ( ع ) گفت : اين ممكن نباشد . چند كرّت رسول مىآمد . امام گفت : از اين سخن بازايست ، و الّا دعاى بد بر تو كنم . و بدان زودى آن لعين مقتول به جهنّم رفت . « 4 »
و در كتب اصحاب ما مشهور است كه : عمر بن فرج كه وزير متوكّل بود ، در آن وقت به طرق استهزا كلامى چند بگفت تا به آخر گفت : بحقّ امير المؤمنين عليك كه چنين كنى . امام گفت : تو دانى كه وى امير المؤمنين است ؟ ! اگر دروغ گويى حقّ تعالى به عذاب خويش تو را بگيرد . در حال
هامش
( 1 ) - مدينة المعاجز / 553 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .
( 2 ) - بصائر الدرجات / 338 .
( 3 ) - الثاقب / 548 .
( 4 ) - بنگريد به : اعلام الورى / 342 ، الكافى 1 / 501 .