بفرمود كه : غلامان از خانه بيرون كن . غلامان ابو الحسن ( ع ) را بر در سراى بديدند ، جمله وى را سجده كردند . متوكّل برخاست و در پرده رفت و پس آن بنشست . تا چون ابو الحسن ( ع ) برخاست ، متوكّل پرسيد : يا بلطون ، اين غلامان چه كردند ؟ بلطون گفت : و اللّه ندانم كه چه كردند . متوكّل ايشان را پرسيد كه : چرا سجدهء اين مرد كرديد ؟ گفتند : وى وصىّ رسول است و نايب و حجّت خداى تعالى در زمين . وى هر سالى به ديار ما آيد و ده روز آنجا باشد و مردم را دعوت كند به دين اسلام و شريعت . ما وى را آنجا مىديديم .
متوكّل با بلطون گفت : جمله را بكش . در حال بلطون جمله را سر بريد .
تا آن شب بلطون نماز خفتن بكرد و در خدمت امام رفت . پرسيد : حال آن قوم به چه رسيد ؟ گفت : جمله را بكشتند . گفت : يا بلطون ، خواهى جمله را ببينى ؟ بلطون گفت : بلى يا سيّدى و مولاى . امام ( ع ) گفت : بسم اللّه . در پس اين پرده رو . بلطون گفت : در پس پرده رفتم غلامان را جمله ديدم آنجا نشسته و ميوه در پيش داشتند و مىخوردند . امام باذن اللّه همه را زنده كرده بود . « 1 »
داوود بن قاسم جعفرى گويد : با امام ابو الحسن ثالث ( ع ) به راهى مىرفتم . محمّد و علىّ ابنى عبد اللّه را بديد . گفت : هذان الرّجلان من اخوانك .
چون پارهاى ديگر برفتيم ، مردى ديگر پديد آمد از اولاد اسحاق بن عمّار .
گفت : يا ابا هاشم ، هذا الواقف ليس من اخوانك . من گفتم : چگونه بدانستى ؟ ! امام ( ع ) گفت : انّ للمؤمن علامة يعرف بها . « 2 »
عبيد بن علىّ بن مهزيار گويد : غلامى صقلابى به خدمت ابو الحسن ثالث
هامش
( 1 ) - الثاقب / 529 ، نزهة الكرام 2 / 810 .
( 2 ) - اين روايت يافت نشد .