شنيدى تا به وقت حاجت . پدرم چون در صبح آمد ، رسالت را ده نسخه بكرد و هر يكى به امينى سپرد و مهر بر آنجا نهاد و گفت : اگر پيش از آنكه اين رقاع طلب كنم مرا حادثهاى افتد ، سر اين رقاع باز كنيد و بدانچه در آنجاست عمل كنيد .
امام ابو جعفر ( ع ) از دنيا در گذشت . پدرم از منزل بيرون نمىآمد تا رؤساى شيعه حاضر شدند به خانهء محمّد بن فرج رخّجى و بحث قائم مقام ابو جعفر ( ع ) مىكردند . محمّد بن فرج به پدر من نامه نوشت كه : رؤساى شيعه حاضرند . حضور تو در مىبايد . و اگر نه از بهر شهرت بودى ما به خانهء تو مىآمديم . پدرم سوار شد و پيش ايشان رفت . پدرم را گفتند : در امام زمانه چه مىگويى و امروز خلف كيست ؟ پدرم اصحاب رقاع را گفت : رقعهها بياريد . مهرها برداشت و گفت : مرا و شما را بدين فرمودند كه اينجا نوشته .
ايشان گفتند : ما تو را اينجا صادق دانيم ، لكن گواهى ديگر اگر بودى بغايت نيكو بودى . پدرم گفت : آتاكم اللّه ما تحبّون . هذا ابو جعفر الاشعرىّ يشهد لى بسماع هذه الرّسالة . و از وى گواهى طلب كرد . ابو جعفر اشعرى در آن توقّفى بكرد . پدرم وى را به مباهله خواند و تخويف كرد و وعظى بليغ بگفت . وى نيز گواهى داد كه من نيز اين رسالت شنيدم و حال بر اين جمله است كه در اين رقاع است . جملهء مردم خوشدل شدند و از آنجا برنخاستند تا كه اقرار آوردند به امامت ابو الحسن ( ع ) . « 1 »
بلطون گفت كه : من حاجب متوكّل بودم و از بهر پادشاهى پنجاه غلام فرستاده بود . و وى جمله را به من سپرده بود كه تعهّد كنم . چون يك سال تمام بر آمد ، روزى ابو الحسن عليه السّلام در پيش متوكّل آمد . آن لعين
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 340 - 341 ، الكافى 1 / 324 ، الارشاد 2 / 298 - 300 .