فصل
از اولاد وى ابو محمّد الحسن العسكرى و حسين و محمّد و جعفر كذّاب ؛ و از بنات عاليه . بيست سال به سامرّه امامت كرد تا به جوار خداى تعالى رسيد ، مسموم و مقهور از دست بنى العبّاس و بنى تيم و بنى عدى .
خيرانى گويد : از پدر خود كه پدر من ملازم در امام بودى براى خدمتى كه به وى مفوّض بود . راوى گويد كه : احمد بن محمّد بن عيسى الاشعرى وقت سحر آمدى و حال رنج ابو جعفر عليه السّلام تعرّف كردى . و هر وقت كه آن رسول درآمدى ، پدرم جاى خالى كردى براى وى و احمد از مجلس خويش از جاى برخاستى ، پدرم با رسول بماندى حالى . تا شبى احمد برخاست و جايى بايستاد كه آواز مىشنيد . رسول در آمد و پدر من را گفت : انّ مولاك يقرأ عليك السّلام و يقول : انّى ماض و الامر صار الى ابنى علىّ . و له عليكم بعدى ما كان لى عليكم بعد ابى ( ع ) .
پس رسول برفت و احمد بن محمّد بن عيسى با موضع خويش آمد و گفت با پدر من : رسول اين ساعت چه گفت ؟ گفت : خير . احمد گفت : من شنيدم آنچه گفت . و حرف به حرف اعاده كرد آنچه شنيده بود . پدرم گفت :
تجسّس بر تو حرام بود . چرا كردى ؟ امّا چون استماع كردى ياد دار كه تو را به كار آيد . باشد كه محتاج اين گرديم . زنهار كه طاهر نكنى آنچه