متحيّر شد ، كه راه تاريك بود . امام ( ع ) از خانه آواز كرد كه : يا سعيد آنجا توقّف كن تا شمع به تو آورند . شمع به وى بردند . به زير آمد و خانهها بجست و هيچ نيافت الّا ده هزار دينار كه مادر متوكّل به هديّه فرستاده بود به مهر مادر متوكّل و بدرهء ديگر با جنب آن . و امام ( ع ) روى به قبله كرده عبادت مىكرد . چون برداشت امام ( ع ) گفت : يا سعد ، شمشيرى ديگر در زير سجّادهء من است . آن نيز برداشت .
چون متوكّل بدره بديد و ختم مادر بر آنجا ، به مادر فرستاد . مادر خادم را پيش وى فرستاد كه : من براى شفاى تو اين نذر كرده بودم كه به وى دهم . و اين مهر من است و هيچ تصرّفى نكرده است . آن بدرهء ديگر بگشودند ، در آنجا چهار صد دينار بود . متوكّل بفرمود كه آن هر دو بدره و شمشير هم به ابو الحسن برند . سعيد شرمناك آن برداشت و با پيش امام برد و عذر خواست . امام ( ع ) گفت :
« وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ »
« 1 » . « 2 »
ابو الطيّب يعقوب بن ياسر گويد كه :
روزى خليفه متوكّل گفت : من در كار ابن الرّضا - يعنى ابو الحسن - عاجز شدم . نه به معصيتى و نه به سيّئتى مؤاخذه نمىتوانم كرد . يكى از حاضران گفت : برادر وى موسى فاسق است . وى را حاضر كن تا به خمر خوردن مشغول گردد و مردم كه عامّند تميز ندارند و گويند ابن الرّضا فاسق شد و ناموس امامت از ايشان ساقط گردد . بفرمود كه مثالى بفرستند و وى را به اعزاز و اكرام تمام بيارند . و بفرمود چون برسد قوّاد و حجّاب و مقرّبان درگاه استقبال كنند و به قصرى مشيد عالى فرود آرند و شراب و نديمان و
هامش
( 1 ) - شعرا ( 26 ) / 227 .
( 2 ) - الارشاد 2 / 302 - 304 ، اعلام الورى / 344 .