رخّجى گويد : به امام عليه السّلام نوشتم تا دعا كند كه ضيعت من پس دهند كه آن روز كه مرا گرفته بودند بستاندند . باز نوشت كه : به تو دهند و تو را زيان نباشد اگر بازندهند .
چون رخّجى به عسكر بيرون رفت ، مثال رسيده بود كه ضياع به وى دهند و وى متوفّى شده بود .
گويند كه : رخّجى بود كه امام عليه السّلام در پيش وى شد نظر بسيار تيز به وى كرد . و روز دوم رنجور شد . امام عليه السّلام جامه به وى فرستاد .
دوستى به عيادت وى رفت . گفت : ابو الحسن جامه به من فرستاد . و اينك جامه به وى نمود . چون بمرد به كفن وى كردند . مردم را معلوم شد كه از بهر كفن فرستاده بود . « 1 »
روزى امام عليه السّلام با احمد بن الخضيب مىرفت و بازپس افتاد .
ابن الخضيب گفت : برو يا بن رسول اللّه . امام عليه السّلام گفت : انت المقدّم .
روز چهارم بود كه بند بر پاى وى نهادند و بكشتند وى را .
گويند : ابن الخضيب الحاح كرد بر امام عليه السّلام كه از اين سراى كه نزول كردى نقل كن و با من گذار . امام عليه السّلام گفت : من تو را جايى بنشانم كه هيچ فريادرسى به غير از خداى نباشد . وى را بگرفتند و به بدتر حالى بكشتند . « 2 »
ابو هاشم جعفرى گويد : من به مدينه بودم در ايّام واثق كه بغا به ما بگذشت به طلب اعراب . امام عليه السّلام گفت : ما نيز بيرون رويم . تا اتّفاق افتاد كه تركى بگذشت به ابو الحسن . امام ( ع ) با وى تركى بگفت و وى را
هامش
( 1 ) - الكافى 1 / 500 ، الثاقب / 534 - 535 ، الارشاد 2 / 304 - 305 .
( 2 ) - الثاقب / 535 ، الكافى 1 / 500 - 501 ، الارشاد 2 / 306 .