فصل در معجزات امام علىّ النّقى صلّى اللّه عليه و على آل بيته المعصومين
خيران اسباطى گويد : پيش ابو الحسن علىّ بن محمّد رفتم . پرسيد : ما خبر الواثق ؟ گفتم : به سلامت . در اين قرب عهد وى را ديدم . پرسيد : جعفر چه كرد ؟ گفتم : به سلامت در زندان . گفت : ابن الزيّات چه كرد ؟ گفتم : مردم با وىاند و كار كار وى است . پس گفت : يا خيران ، مات الواثق . و قعد جعفر المتوكّل . و قتل ابن الزّيّات . گفتم : كى ؟ فرمود : بعد از خروج تو به شش روز . « 1 »
محمّد بن الفرج رخّجى گويد : امام عليه السّلام به من نوشت كه بايد بر حذر باشى و كار خود بسازى . من ندانستم چه مىخواهد ، تا چند وقت بر آمد رسول خليفه برسيد و مرا بگرفتند و هشت سال در زندان بماندم در بند . تا روزى خطّ وى به من آوردند كه نبايد نزول كنى در ناحية الجانب الغربى .
من گفتم : عجب ! و من در زندان چنين مىنويسد . مدّتى بر نيامد كه خلاص شدم .
هامش
( 1 ) - الارشاد 2 / 301 ، الكافى 1 / 418 ، اعلام الورى / 341 .