متوفّى شد . چون نامه باز كردم ، نوشته بود كه : قم بما كان يقوم به يحيى بن عمران . يعنى كارى كه وى مىكرد ، تو بدان مشغول شو . « 1 »
رضا عليه السّلام چيزى چند نوشته بود تا متاعى چند به خدمت وى برند . مدّتى بر آمد ابو جعفر محمد عليه السّلام رسولان بفرستاد و ايشان بازگردانيدند . مردم ندانستند كه آن چرا كرد . چون حساب كردند روز وفات رضا بود عليه السّلام . « 2 »
عمر بن الفرج گويد كه : من چيزى از ابو جعفر عليه السّلام شنيدم كه اگر برادرم محمّد شنيده بودى كافر شدى . حاضران گفتند : آن چيست ؟
گفت كه : روزى طعام به حاضر كردند . فرمود كه : امسكوا . من گفتم : قد جاءكم الغيب ؟ فرمود كه : خبّاز را بياريد . خبّاز را به حاضر كردند . امام گفت كه : من امرك ان تسمّنى فى هذا الطّعام ؟ وى گفت : فلان شخص . پس بفرمود كه اين طعام برداريد و ديگرى بياريد . « 3 »
و مشهور است كه : امام عليه السّلام در قصر احمد بن يوسف نازل بودى در مدينه . آب در مدينه از چاه بر آمدى و از جويهاى وى ، تا وى بر قصر نشسته بر كنار قصر آب گرفتى . « 4 »
روزى مأمون به تكريت بود و امام به مدينه ؛ كسى را به امام فرستاد كه :
بيا تا به روم رويم . چون در راه مىرفت در حرارت عظيم بىآنكه وحلى يا مطرى بوده باشد با غلام گفت : اعقد ذنب برذونى . عمر بن الفرج استهزا مىداشت و تعجّب مىنمود . به يك ميل يا دو ميل رفته بودند كه آبى عظيم
هامش
( 1 ) - الثاقب / 515 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 397 .
( 2 ) - الثاقب / 517
( 3 ) - الثاقب / 517 .
( 4 ) - الثاقب / 518 .