از چراغ مستغنى گردانيد . چون وى را در طشت نهادند ، بر تن وى چيزى تنك ديدند شبه نورى . در روز دوم رضا عليه السّلام بيامد و وى را در مهد نهاد . روز سوم در مهد بود كه سر سوى آسمان برداشت و نگاه به جانب راست و چپ كرد و گفت : أشهد أن لا إله إلا اللّه وحده لا شريك له . و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله . مادر آن بديد عجب بماند . به رضا عليه السّلام آمد و اين حال بگفت . وى گفت : از اين زيادتتر عجايب از وى بينى . « 1 »
يحيى بن اكثم قاضى القضات گويد كه : من از علوم اهل البيت از ابو جعفر عليه السّلام پرسيدمى و مرا جوابها دادى و گفت : به شرط آن بگويم تا من زنده باشم پنهان دارى . تا روزى در سر روضهء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفتم . گفتم بعد از مناظرت بسيار كه : يا بن رسول اللّه ، مرا حيا مىباشد و مىخواهم كه از چيزى پرسم . گفت : يا يحيى ، مىخواهى كه از امام بپرسى ؟ امام اين زمانه منم . يحيى گفت : دلالت اين قول تو چيست ؟
گفت : اين عصا كه در دست دارم بگويد . عصا باذن اللّه گفت : مولايى امام هذا الزّمان . و هو الحجّة . « 2 »
مشهور است كه : محمّد بن الفرج گفت : مرا عزم حج افتاد . با خود گفتم يا ليت كه ابو جعفر دو جامهء قطوانى از آباى خويش به من دهد تا من بدان احرام گيرم . چون در خدمت وى رفتم ، قطوانى پوشيده داشت . آن هر دو جامه به من داد و لباسى در پوشيد و گفت : احرم فيها ؛ بارك اللّه لك . « 3 »
ابراهيم بن محمّد الهمدانى گويد كه : ابو جعفر نامه به من نوشت و فرمود كه : مهر از اين برندارى تا يحيى بن عمران نميرد . چون دو روز بر آمد ، يحيى
هامش
( 1 ) - الثاقب / 504 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 394 .
( 2 ) - الثاقب / 508 ، دلائل الامامه / 213 .
( 3 ) - الثاقب / 514 .