كردن و نامهها بدروغ نوشتن . چون چنين كردند و امام را حاضر كردند ، گفتند : تو خواستى كه بر ما خروج كنى و ملك از دست ما بيرون برى ؟
امام اباى كلّى بكرد و گفت : هرگز نكردم . جمعى حاضر شدند و گواهى دادند كه : ما خطها از غلامان بستديم كه تو به جمعى نوشته بودى تا با تو يكى باشند و لشكر تو گردند .
امام عليه السّلام دست برداشت و گفت : اللّهمّ ان كانوا كذّبوا علىّ فخذهم . در حال آن خانه كه او را « بهو » خوانند - يعنى خانهء بالايى - به لرزه در آمد . هر يكى از آن گواهان دروغ كه برمىخاست ، پارهاى از آن بر سر وى مىآمد . معتصم گفت : يا بن رسول اللّه ، تبت ممّا قلت . فادع ربّك ان يسكّنه . امام عليه السّلام گفت : اللّهمّ سكّنه و انّك تعلم انّهم اعداؤك و اعدائى . « 1 »
مشهور است كه محمّد بن ميمون گفت : در مكّه با رضا بودم پيش از آنكه به خراسان رفته بود . از وى اجازت خواستم تا به مدينه آيم . نامه نوشت به مدينه . چون به در حرم ايشان رسيدم ، موفّق الخادم ابو جعفر را از مهد بيرون آورد و به بغل گرفته نزد من آورد . نامه از من بستد - و وى در بغل موفّق بود - و با خادم گفت : مهر برگير و نامه بگشاى . نظر به نامه كرد و گفت : يا محمّد ، ما حال بصرك ؟ قلت : يا بن رسول اللّه ، چشم من رنجور شد و كور شدم به هر دو چشم چنان كه بينى . دست بكشيد و در چشمم ماليد . در حال روشنتر از اوّل شد . هم بوسه به دست و پاى وى دادم و از خدمت وى بينا بازگرديدم . « 2 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 524 .
( 2 ) - الثاقب / 525 ، كشف الغمّه 3 / 218 .