تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦
شخصى آمد و شاخه‌هاى وى ببريد ، در حال كور شد . « 1 » روزى رضا عليه السّلام در پيش مأمون لعين رفت وى را غمگين يافت . گفت : چرا غمگينى ؟ گفت : زيرا كه بدويّى آمده و هفت تا مو دارد و مىگويد از لحيهء رسول است . ندانم راست مىگويد يا دروغ . اگر راست گويد و چيزى ندهم ، نيك نباشد . و اگر دروغ گويد ، سخره بر من داشته باشد . رضا عليه السّلام مويها بخواست و گفت : اين چهار از لحيهء رسول است ، و اين سه دروغ . مأمون گفت : از كجا مىگويى ؟ گفت : آتشى بخواه . آتشى بخواستند . آن چهارگانه به آتش نسوخت و آن سه در حال بسوخت . « 2 » گويند كه : شخصى مال بسيار به رضا برده بود . در وى اثر شادى ظاهر نشد . از آن سبب ، حامل آن مال برنجيد . امام ( ع ) بدانست و غلام را گفت : طشت بيار . و در كرسى نشست و گفت : آب به دست من ريز . چندان كه آب مىآمد از ميان انگشتان وى ، جمله زر مىشد . روى به مرد كرد و گفت : من كان هكذا ، لا يبالى بالّذى حملت . « 3 » ابو اسماعيل سندى گفت : من بلاد سند شنيده بودم كه خداى تعالى را در زمين حجّت است . قصد زمين عرب كردم . مرا دلالت كردند به رضا ( ع ) . چون در خدمت وى رفتم و سلام به سندى كردم ، جواب به سندى داد . و چند روز با وى به سندى سخن مىگفتم ، جواب به سندى مىداد و مسائل را جواب مىگفت ؛ تا به وقت رحلت گفتم : مرا مىبايد عربيّت بگويم و
هامش
( 1 ) - الثاقب / 496 ، عيون 2 / 132 . ( 2 ) - الثاقب / 497 . ( 3 ) - الثاقب / 497 - 498 ، كشف الغمّه 3 / 137 .
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 776 | عماد الدين حسن بن علي الطبري