تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
در بازار شد و كبشى و سگى و ديكى بخريد . صاحب خبر ، اين حال با هارون بازنمود . هارون گفت : ما از جانب وى ايمن شديم . و زبيرى لعين به هارون نوشت كه رضا در خانه بگشود و دعوت مىكند با خويشتن . هارون گفت : عجبا كه بعد از شراى كلب و ديك و كبش ، اين خطّ مىنويسد ! « 1 » غرض امام آن بود كه عقلا بدانند كه دفع مضرّت واجب است به هر نوع كه مقدور شود . و امام ( ع ) وسيلت نتوانست ساختن به استخلاص خويشتن الّا بدين سبب . ابراهيم بن ابى البلاد گويد كه : مرا همسايه‌اى بود شارب الخمر و سخت فاسق و با رضا محبّت داشتى . روزى با رضا حال وى عرضه داشتم . گفت : يا ابا اسحاق ، اما علمت انّ ولىّ علىّ لم تزلّ [ له ] قدم الّا ثبتت له اخرى ؟ ! ابو اسحاق گويد كه : من با خانه رفتم . امام خطّى نوشت كه شصت دينار حوايجى بخر . مرا چيزى نبود و وى را عادت نبودى كه اگر پيش كسى چيزى نبودى وى را خطّ و برات فرستادى . در اين فكرت بودم كه نيم‌شبى آن جار فاسق در بزد و گفت : بيرون آى . من گفتم : بدين وقت بيرون نيايم . و از وى مىترسيدم ؛ كه از مستى سخن نمىتوانست گفتن . گفتم يمكن كه از سر مستى چيزى به من زند و هلاك كند . مرا گفت : بارى يك دست بيرون كن . بيرون كردم . گفت : بستان اين شصت دينار و به مولانا رضا عليه السّلام فرست كه مرا غبنى عظيم مىآيد كه اين زرّ حلال را به خسارت صرف كنم . بستدم و شمردم ، شصت دينار بود . به حوايج بدادم و
هامش
( 1 ) - الثاقب / 492 ، عيون 2 / 205 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 369 .