گفت : يا بن رسول اللّه ، معذرة الى اللّه و اليك ! امام ( ع ) فرمود : غفر اللّه لك . « 1 »
و همچنين مشهور است كه : حسن بن على وشّا متشكّك بود در كار امامت رضا ( ع ) . مسائلى چند كه مروى بود از آباى رضا ( ع ) بنوشت و در آستين نهاد و به در حجره رفت تا خلوت يابد و از وى بپرسد ، طفر نيافت .
به كناره بنشست و صبر مىكرد . در حال غلامى بيرون آمد و گفت :
حسن بن علىّ الوشّاء كدام است ؟ و وى در فكر كيفيّت اذن و وصول به خدمت وى ، كه جواب مسائل به وى داد . حسن توبه كرد و از شك به يقين آمد . « 2 »
و همچنين روزى نظر به مردى كرد و گفت : ما لا بدّ منه بساز و وصيّت بكن . مرد بعد از سه روز بمرد . « 3 »
عبد اللّه بن محمّد الهاشمىّ العبّاسى گويد : روزى پيش مأمون رفتم .
حكايتى بسيار بكرد . چون مجلس خالى شد و دست بشست و طعام حاضر كردند ، ما بخورديم . با مغنّيهء خويش از جوارى گفت چيزى از رضويّات بر خواند . آن مغنّيه اين بيت بخواند :
سقيا لطوس و من اضحى به قطنا * من عترة المصطفى ابقى لنا حزنا
مأمون بسيار بگريست چنان كه ريش وى تر شد . پس گفت :
يا عبد اللّه ، من ابو الحسن را ولىّ عهد خويش كرده بودم . مردم ملامت
هامش
( 1 ) - الثاقب / 477 ، عيون 2 / 217 .
( 2 ) - الثاقب / 479 ، عيون 2 / 228 .
( 3 ) - عيون 2 / 223 ، نور الابصار / 322 . شبيه اين روايت قبلا از « سعد بن سعد » نقل شد .