تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
من مىكردند . امّا من با تو حديثى بگويم بايد كه پنهان دارى . روزى پيش رضا ( ع ) رفتم و گفتم : يا بن رسول اللّه ، آباى تو جمله علم دنيا و آخرت دانستند از لدنّى . كنيزك من زاهريّه چند كرّت حامله شد و حمل سلامت به زمين نمىآمد . طريقى بياموز كه اين كرّت حمل به سلامت باشد . امام ساعتى سر در پيش انداخت . آنگاه سر بر آورد و گفت : مترس كه وى به سلامت پسرى بزايد و روى وى چون كوكب درّى بود عظيم به مادر ماننده و در خلقت وى دو مزيّت باشد . در دست راست خنصر « 1 » زايده بود و در پاى چپ هم خنصر زايده كه هيچ دو مدلاة نباشند . تا چون وى را طلق آمد ، قيّم وى آمد كه اجازت باشد كه قابله در پيش زاهريّه رود ؟ گفتم : بلى ، شايد . چون فارغ شد به قابله گفتم : فرزند به من آر . يك ذرّه از آنچه ابو الحسن ( ع ) وصف نمود ، زياده و نقصان نداشت . من تهى پاى بيرون رفتم . ابو الحسن در خانه بود و نماز مىكرد . من حركتى بكردم كه آمدن مرا بدانست نماز سبك بكرد و سلام بازداد . من برفتم تا به موضع سجده‌گاه وى و بوسه بر وى دادم و گفتم : يا سيّدى ، انت الرّاعى المطاع . و انا من رعيّتك . و انگشترى بيرون كردم و در دست وى كردم و گفتم : هر چه فرمايى بفرما ؛ به خدا كه بكردمى . و لكنّ حمزة و محمّدا ابنى جعفر قتلاه . به خدا كه ايشان كشتند و من نفرمودم . و پنهان چيزى نكردم و بفرمودم تا هر دو كشندگان وى را آشكارا بكشتند . و حمزه و محمّد از عبّاسيان بودند . « 2 » گويند كه : چون موسى بن جعفر عليه السّلام متوفّى شد ، رضا عليه السّلام
هامش
( 1 ) - خنصر : انگشت كوچك . ( 2 ) - الثاقب / 486 - 488 ، عيون 2 / 223 .