كنيم . امام ( ع ) گفت : با حالت خويش گرديد . فانّ للّه فيه تدبيرا هو ممضيه . يعنى فى امر المأمون . مأمون گفت : الحمد للّه الّذى كفانى شرّ حميد بن مهران . يعنى آن لعين كه شيران وى را بخوردند .
مأمون گفت : اين كار از آن جدّ شما بود . اگر خواهى من ترك كنم با تو گذارم . « 1 » امام قبول نكرد . چه كه دانست كه بر قول وى اعتمادى نيست و آن لحظه مىگفت .
علىّ بن اسباط گويد كه : روز عرفه در خدمت امام رضا ( ع ) رفتم . مرا گفت : خر را زين بر نه . بر نهادم . بر نشست و به بقيع رفت و زيارت فاطمه عليها السّلام بكرد . من گفتم : چند سلام بفرستم ؟ گفت : به عدد رسول و فاطمه و على عليهم الصّلاة و السّلام - و همچنين مىآمد تا به خويشتن . من سلام و صلوات مىفرستادم بديشان . چون به راه مىآمدم ، گفتم : يا سيّدى ، من فقيرم و خرج عيد ندارم . گفت : آن سنگ به من ده .
سنگى كه گفت به وى دادم . در چنگ مبارك گرفت نيك و بينداخت و گفت : برگير . بر گرفتم سبيكهاى بود صد دينار . گفت : اين را به نفقهء خويش كن . « 2 »
عبد اللّه بن مغيره گويد : من واقفى بودم . به حج رفتم . چيزى در دلم افتاد . چنگ در ملتزم زدم و گفتم : اللّهمّ قد علمت طلبتى و ارادتى فارشدنى الى خير الاديان . مرا رضا ( ع ) در دل آمد . به مدينه رفتم به در خانهء آن حضرت . با غلام گفتم : بگو مردى عراقى بر در است . از ميانه آواز داد كه : يا عبد اللّه بن مغيره ، درآى . چون در رفتم و چشمش بر من
هامش
( 1 ) - الثاقب / 469 - 472 ، دلائل الامامه / 197 ، عيون اخبار الرضا ( ع ) 2 / 170 .
( 2 ) - الثاقب / 473 .