مأمون گفت تا مجلس علم از ملوك و قضات بياراستند و دست « 1 » مأمون لعين و رضا عليه السّلام نهادند و هر يك آنجا بنشستند . آن لعين بيامد و گفت : يا بن موسى ، تو در جهان فاش كردى كه باران به معجزهء من باريد . نه چنين بود ؛ به عادت خويش باران باريد و آن را هيچ تقديم و تأخيرى نبود . و اگر نيز به دعا بود ، چرا به دعاى ديگران نبود ؟ ! تو پندارى كه ابراهيم خليلى كه وى احياى طيور كرد كه ف
« اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً »
؟ ! « 2 » و امير المؤمنين تو را به مجلسى فرود آورد كه بيش از محلّ تو است و خلق چنان پندارند كه چنان است . امام ( ع ) گفت : حال من با مأمون ، چون حال يوسف بن يعقوب است با ملك مصر . و اگر از من كسى حكايتى بازگويد ، آن نعمت خداى تعالى بوده باشد كه ياد كنند .
آن لعين گفت : اگر راست مىگويى كه با دعاى تو بود ، اين دو صورت سباع را بگو تا سبعى گردند و مرا بخوردند . امام رضا ( ع ) در خشم رفت و گفت : دونكما الفاجر فافترساه فلا تبقيا له عينا و لا اثرا !
آن دو صورت از آنجا بجستند و آن لعين را بخوردند و خون وى بر زمين بليسيدند . و قوم متحيّر شده نظاره مىكردند . چون فارغ شدند ، روى به امام ( ع ) كردند و گفتند : يا ولىّ اللّه فى ارضه ، ما ذا تأمرنا ؟ اگر خواهى تا مأمون را به صاحب در رسانيم ، امر فرماى . مأمون از خوف بيفتاد و غش كرد . امام ( ع ) گفت : صبّوا عليه ماء الورد و طيّبوه . وى با هوش آمد .
شيران همان سؤال مىكردند كه ما را چه مىفرمايى تا امضاى آن
هامش
( 1 ) - دست : مسند .
( 2 ) - بقره ( 2 ) / 260 .