برخاستم گفت : بنشين . چون بنشستم دست بر سر من نهاد و دعا كرد . آن صداع زايل شد . و دو جامهء احرام بخواست و به من داد . « 1 »
و هم هشام گويد : به مكّه بودم . حج بگزاردم و دو جامهء سعيدى « 2 » طلب كردم براى پسر ، به دست نيامد . به مدينه رفتم در خدمت امام رضا ( ع ) .
چون بيرون خواستم آمد ، دو جامهء سعيدى بخواست و به من داد و گفت : به پسر بر .
زكريّا بن آدم گويد كه : عزم حج كردم . چون فارغ شدم ، هداياى بسيار داشتم براى امام رضا عليه السّلام . چون به كوفه رسيدم ، نامهء رضا ( ع ) به من رسيد كه : هر چه دارى از متاعها به فروش الّا دو وساده كه با تو است . چون نظر كردم ، در بار من و سادهاى نبود . جستجوى تمام كردم ، دو وساده يافتم در ميان رخت . جملهء متاع بفروختم الّا آن دو وساده .
استسقاى رضا عليه السّلام : چون مأمون لعين آن حضرت را ولىّ عهد ساخت ، مدّتى باران نيامد . هر كس با مأمون چيزى گفت . مأمون با رضا ( ع ) گفت : دعاى استسقا بكن تا باشد كه حق تعالى مردم را باران دهد . امام قبول كرد . مأمون گفت : روز جمعه . امام گفت : روز دوشنبه ؛ كه دوش رسول ( ص ) به خواب من آمد با على و حسن و حسين عليهم السّلام و گفت : اى پسر ، دوشنبه نماز كن تا مردم فضل و قربت تو بدانند به درگاه خداى عزّ و جل .
جملهء خلايق روز دوشنبه حاضر شدند . امام بر منبر رفت و گفت : يا
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه 3 / 138 ، عيون اخبار الرضا ( ع ) 2 / 220 ، الثاقب / 478 .
( 2 ) - نوعى برد يمنى است .