بازايستاد و جدّم با من بيامد . و مادرم هداياى بسيار به امام فرستاده بود . چون به مدينه رسيديم ، چيزى بنوشتم از خويشتن و خطّ برادر و هداياى مادرم به خدمت وى فرستادم . جواب باز نوشت از من و جدّ و ذكر برادر نكرد . و بنوشت كه : رحم اللّه امّك و غفر لها . و حفظ اللّه الحسين و عافاه . چون به خانه رفتم ، مادر متوفّى شده بود پيش از كتابت امام ( ع ) و نعى خبر مرگ وى به پنج روز . و برادرم حسين رنجور شده و عافيت يافته .
حسين بن علىّ بن يحيى گويد : مرا جاريهاى بود و جامهاى ملجم به من داده بود كه احرام به حج بدين دو جامه گيرى . چون به ميقات رسيدم ، در دل افتاد كه اجازت باشد احرام گرفتم به ملجم يا نه . جامهء ديگر پوشيدم و احرام گرفتم و به مكّه رسيدم . و هديّهاى چند به امام رضا عليه السّلام فرستادم . و خواستم از احوال ملجم بپرسم ، فراموش شد . امام جواب باز نوشت و به آخر نامه نوشت كه : لا بأس بالملجم ان يلبسه المحرم . « 1 »
علىّ بن الحسين بن يحيى گويد : مرا برادرى بود از مرجئه . به امام رضا عليه السّلام نوشتم كه دعاى بكند تا خداى تعالى وى را دلالت و هدايت دهد . امام ( ع ) باز نوشت كه وى با دينى گردد كه خداى تعالى بدان راضى باشد و تو دوست دارى . و عن قريب بود وى را پسرى آيد . همچنان بود .
برادرم مؤمن شد و وى را از جاريه پسرى آمد . « 2 »
هشام عبّاسى گفت : من به حج رفتم . و مرا صداعى بود . به خدمت امام ( ع ) رفتم تا مرا تعويذى كند و دو جامهء احرام بدهد . در خدمت وى رفتم و مسائل چند كه مرا مشكل بود پرسيدم و حوايج فراموش نمودم . چون
هامش
( 1 ) - بحار الانوار 49 / 50 به نقل از خرائج .
( 2 ) - بحار الانوار 49 / 51 به نقل از خرائج .