به عيادت وى آمد . عمّم اسحاق گريه مىكرد . امام نظر به من كرد كه : يا يحيى ، عمّت اسحاق چرا مىگريد ؟ گفتم : براى رنجورى برادرش . امام مرا گفت : فانّ اسحاق سيموت قبله . گفت : پدرم نيك شد و عمّم اسحاق متوفّى شد . « 1 »
ديگر : معمّر بن خلّاد گويد : ريّان بن صلت گفت : خواهم كه اجازت خواهى تا در پيش امام ( ع ) روم و از جامههاى خاصّ خويش تشريف من دهد و از دراهم كه به نام وى زدند .
معمّر گويد : چون در خدمت امام ( ع ) رفتم گفت : ريّان چنين و چنين گفت . در آورد وى را و داد آنچه او خواست از جامه و دراهم . « 2 »
ديگر : حسين بن موسى بن جعفر گويد كه : روزى ما در خدمت رضا ( ع ) بوديم با جوانان بنى هاشم . جعفر بن عمر علوى به ما بگذشت با هيئت و لباس متنكّره . ما بخنديديم . امام ( ع ) گفت : نزديك بود كه وى بسيار مال گردد و بسيار تبع . يك ماه بر آمد از آن كه شهر مدينه به وى دادند و حال وى نيك شد به ما بگذشتى به خدم و حشم تمام . « 3 »
ديگر : اسماعيل بن مهران گويد كه : من و احمد بن محمّد ابو نصر به خدمت رضا ( ع ) مىرفتيم . گفت : يا احمد ، من چند كرّت خواستم كه از سنّ خويش بپرسم . بايد كه مرا ياد آرى . چون در خدمت امام ( ع ) رفتيم ، اوّل كلام وى اين بود كه : يا احمد ، انت على ثلاث و اربعين سنة . من گفتم : يا بن رسول اللّه ، اهل من حمل دارد . دعا كن تا خداى تعالى مرا
هامش
( 1 ) - الثاقب / 481 ، اعلام الورى / 310 ، دلائل الامامه / 191 ، نزهة الكرام 2 / 779 .
( 2 ) - الثاقب / 476 ، اعلام الورى / 310 ، دلائل الامامه / 191 .
( 3 ) - اعلام الورى / 311 ، الثاقب / 486 .