به يك بىزايد و ناقص . من از واقفيّه بودم ، توبه كردم و متيقّن شدم به امامت وى . « 1 »
و هم وى گويد : روزى امام ( ع ) غلامى به من فرستاد كه جامهاى چنين و چنين به من به فروش ؟ گفتم : مرا جامهاى چنين و چنين نيست . بازفرستاد كه هست در سفطى چنين و چنين . تا چند كرّت رسول بيامد ؛ تا من طلب كردم ، در زير جامهها بود و آن جامه يكى به من داده بود كه بفروشم .
برداشتم و به امام فرستادم .
حسين بن خالد صيرفى پيش امام ( ع ) آمد و اجازت خواست كه به فلان شهر مىروم . گفت : عافيت دارى اينجا ملازمت كن و مرو . نشنيد و برفت . به راه دزدان بر او افتادند و هر چه داشت ببردند . « 2 »
ديگر : علىّ بن احمد الوشّاء گويد : چون از كوفه بيرون آمدم به عزم خراسان ، دخترم مرا حلّهاى داد كه به فروش و از ثمن آن بهر من فيروزج بخر . چون به خراسان رسيدم ، بعضى غلامان رضا ( ع ) مىآمدند كه حلّهاى چنين به ما به فروش كفن را ؛ كه بعض غلامان ما متوفّى شدهاند . على گفت :
من حلّهاى چنين ندارم . مرد بازگرديد . امام ( ع ) رسول را بازگردانيد و گفت : بگو كه ابو الحسن سلام مىرساند و مىگويد كه : دختر تو حلّهاى چنين به تو داد به ثمن فيروزه . بهاى آن اينك بستان . على حلّه به رسول داد و ثمن بستاند .
علىّ بن احمد گفت : به در خانهء وى روم و از وى مسألهاى چند بپرسم .
اگر جواب بگويد ، فهو الامام الصّدق . چون به در خانهء امام رسيدم ، كثرت
هامش
( 1 ) - الثاقب / 479 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 341 .
( 2 ) - عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2 / 230 .