تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١
به يك بىزايد و ناقص . من از واقفيّه بودم ، توبه كردم و متيقّن شدم به امامت وى . « 1 » و هم وى گويد : روزى امام ( ع ) غلامى به من فرستاد كه جامه‌اى چنين و چنين به من به فروش ؟ گفتم : مرا جامه‌اى چنين و چنين نيست . بازفرستاد كه هست در سفطى چنين و چنين . تا چند كرّت رسول بيامد ؛ تا من طلب كردم ، در زير جامه‌ها بود و آن جامه يكى به من داده بود كه بفروشم . برداشتم و به امام فرستادم . حسين بن خالد صيرفى پيش امام ( ع ) آمد و اجازت خواست كه به فلان شهر مىروم . گفت : عافيت دارى اينجا ملازمت كن و مرو . نشنيد و برفت . به راه دزدان بر او افتادند و هر چه داشت ببردند . « 2 » ديگر : علىّ بن احمد الوشّاء گويد : چون از كوفه بيرون آمدم به عزم خراسان ، دخترم مرا حلّه‌اى داد كه به فروش و از ثمن آن بهر من فيروزج بخر . چون به خراسان رسيدم ، بعضى غلامان رضا ( ع ) مىآمدند كه حلّه‌اى چنين به ما به فروش كفن را ؛ كه بعض غلامان ما متوفّى شده‌اند . على گفت : من حلّه‌اى چنين ندارم . مرد بازگرديد . امام ( ع ) رسول را بازگردانيد و گفت : بگو كه ابو الحسن سلام مىرساند و مىگويد كه : دختر تو حلّه‌اى چنين به تو داد به ثمن فيروزه . بهاى آن اينك بستان . على حلّه به رسول داد و ثمن بستاند . علىّ بن احمد گفت : به در خانهء وى روم و از وى مسأله‌اى چند بپرسم . اگر جواب بگويد ، فهو الامام الصّدق . چون به در خانهء امام رسيدم ، كثرت
هامش
( 1 ) - الثاقب / 479 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 341 . ( 2 ) - عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2 / 230 .