تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣
سجده به سر بردى ، بالاى هفده‌سالگى . تا روزى هارون بر كوشك رفت ، نگاه بر محبسهء موسى كرد با فضل ربيع گفت : يا فضل ، اين جامهء سفيد چيست آنجا افتاده ؟ فضل گفت : موسى بن جعفر كه از طلوع تا زوال به يك سجده به سر برد . هارون گفت : اما انّ هذا من رهبان بنى هاشم . فضل گفت : پس چرا وى را محبوس كردى ؟ فقال : هيهات ! لا بدّ من ذلك . « 1 » مأمون گفت : روزى هارون به حج رفت و من با وى بودم . چون به مدينه آمد بفرمود كه مگزارند كه كسى در پيش وى آيد الّا ابناى مهاجر و انصار و بنى هاشم . و هر يكى را عطايى دادى پنج هزار دينار تا به دويست دينار به قدر شرف و مرتبت . تا روزى موسى ( ع ) در آمد حاجب اجازت طلبيد . قوّاد و اولاد را گفت به ادب باشند . مردى را ديدم پير به عبادت كهنه شده ، نور عبادت خدا از وى ظاهر ، بر خر سوار . چون عزم كرد كه پياده شود ، رشيد آواز به وى كرد و سوگند داد كه : بيا همچنان . بيامد به بساط پياده شد . و حجّاب به اجلال و اكرام او را در آوردند تا به كنار بساط استقبال وى كرد و بوسه بر دست و جبههء وى مىداد . و وى را در صدر بنشاند بر خويش و حالها پرسيد و از عيالاتش خبر گرفت . گفت : پانصد تن عيال منند . گفت : خرج ايشان دارى ؟ گفت : به اقتصاد و قناعت . و از ضياع پرسيد . گفت : سالى دخل مىباشد و سالى نه . گفت : اولاد تو چندند ؟ گفت : سى پسر . گفت : قرض دارى ؟ گفت : ده هزار دينار . گفت : دختران را به شوهر دادى ؟ گفت : نه ؛ براى قصور دست و اسباب . هارون گفت : قروض تو ادا كنم و بنات تو را جهاز كنم و به شوهر سپارم . امام ( ع ) ثناى وى بگفت . و هارون با وى برخاست و پسران را فرمود كه جامهء وى بر خر راست
هامش
( 1 ) - عيون 1 / 95 .