خواهى نقص عهد كنم ؟ گفتم : چه بود يا هارون ؟ گفت : در مرقد خفته بودم .
سياهى منكر پرهول بيامد و به من جست تا حلق من بگيرد و بكشد و گفت : موسى را مىكشى و به ظلم محبوس كردى ؟ ! من با وى عهد بستم كه خلاص كنم و خلعت دهم .
فضل گويد : به در زندان رفتم ، وى را ديدم و حال بگفتم . گفت : آنچه فرمودند بكن . گفتم : لا و جدّك رسول اللّه جز خلاصى نفرمود . اباى آن كرد كه خلعت نستاند و گفت : آن مال امّت محمّد است . من گفتم : خليفه برنجد و ضرر رسد . قبول كرد . دست وى گرفتم و از زندان بيرون آوردم و پرسيدم : اين كرامت به چه يافتى ؟ گفت : شب چهار شنبه رسول ( صلعم ) را خواب ديدم . گفت سه كرّت : يا موسى ، انت محبوس مظلوم ؟ قلت : نعم يا رسول اللّه . مرا گفت :
چهار شنبه و پنجشنبه و آدينه روزه دار و در شب جمعه بعد از افطار دوازده ركعت نماز بگزار ؛ در هر ركعتى الحمد يك بار و قل هو اللّه احد دوازده بار .
چون چهار ركعت كرده باشى ، سجده كن و بگو : يا سامع كلّ صوت ، و يا محيى العظام و هى رميم بعد الموت ، اسالك باسمك العظيم الاعظم ان تصلّى على محمّد عبدك و رسولك و على اهل بيته الطّيّبين و ان تعجّل الفرج ممّا انا فيه . « 1 »
فضل گويد :
روزى هارون لعين مرا بخواند و گفت : ابن عمّ مرا بخوان . و شمشيرى به دست داشت و مىگردانيد . بفرمود جلّاد را بخواندم و به موسى بن جعفر ( ع ) رفتم و دستورى خواستم . غلام گفت : در رو كه وى را حاجتى نيست . چون در شدم جوانى ديدم سياه كه به مقصّ « 2 » پوست پيشانى و بينى وى
هامش
( 1 ) - عيون : 1 / 73 - 76 .
( 2 ) - مقصّ : قيچى .