نتوانست گفتن . امّا به غيبت هميشه سعايت كردى و هارون قبول نكردى . تا اين روز گفت با هارون : امروز صدق من و حال وى ظاهر شد . آنچه تو به وى دادى خمس آن به موسى فرستاد .
و جعفر سعايت آن لعين مىدانست . تا نيمشبى هارون به طلب جعفر فرستاد . گفت : إنّا للّه و إنّا إليه راجعون . مگر كه كلام يحيى قبول كرد . مرا بدين وقت مىخواند تا بكشد . كافور و حنوط بر خويشتن كرد و برد يمنى بر خويشتن به كفن كرد . چون پيش هارون آمد ، بوى كافور از وى آمد . هارون از آن پرسيد . گفت : من خائف بودم از قبول خليفه سعايت سعات . گفت : من شنيدم كه تو خمس خلعت و تشريف من به موسى فرستادى . جعفر گفت : انّ فى هذا لفيصلا . و در حال انگشترى خويش به غلامى داد و گفت : فلان كنيزك را بگو تا به نشان اين خاتم صرّهها بدهد . غلام برفت و آن صرّهها بياورد به مهر هارون لعين كه نگشوده بودند . وى را بنواخت و با صرّهها بازگردانيد . « 1 »
يحيى لعين روزى با يحيى بن ابى مريم گفت : مرا دلالت كن به شخصى از آل ابو طالب كه طلب مال دنيا كند . گفت : علىّ بن اسماعيل بن جعفر الصّادق . آن لعين وى را بخواند و زر و مال بسيار بداد و گفت : حال عمّت موسى و شيعهء وى با من بگوى . آن شقى گفت : شيعه پيش وى چون مىآيند و مال چون مىآرند تا به حدّى كه ضياعى خريد به سى هزار دينار ، بايع گفت : جملهء بهاى آن نقد بستانم . آن نقد حاضر كرد و بداد .
چون رشيد به عراق مىآمد ، اسماعيل عزم كرد كه به عراق آيد . امام به وى فرستاد كه : با سلطان به عراق تو را چه كار است ؟ بازفرستاد كه مرا
هامش
( 1 ) - عيون 1 / 69 - 71 .