تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
قرض است . امام بازفرستاد كه من قرض تو بدهم . اباى آن كرد و گفت : لا بدّ است از رفتن . به دست برادر اسماعيل بن جعفر سيصد دينار و چهار هزار درهم بفرستاد كه اين را به خرج عيال خويش و اداى قرض كن و اولاد مرا يتيم مكن . « 1 » زر بستد و پيش هارون آمد و گفت : يا خليفة رسول اللّه ، السّلام عليك . من بدانستم كه در زمين دو خليفه باشند ؛ يكى تو و يكى برادر من موسى بن جعفر . وى را مردم سلام به خلافت مىگويند . و يعقوب بن داوود زيدى بود سعايت كرد به موسى . « 2 » هارون به روضهء رسول ( صلعم ) آمد و به مواجهه گفت : يا رسول اللّه ، فرزند تو مىخواهد ملك از من بستاند و خونها ريخته شود و حرب طاهر . من از تو عذر مىخواهم تا او را بگيرم و بكشم . روز دوم فضل بن ربيع را بفرستاد و امام ( ع ) در مسجد رسول ( ص ) به مقام رسول الله روى به نماز آورده . آن حضرت را بگرفتند و نماز وى قطع كردند . « 3 » فضل ربيع گويد : شبى با جاريه خفته بودم ، ناگاه يكى در بكوفت . من گمان بردم كه باد است . ناگاه مسرور كبير در آمد و گفت : اجابت كن . و من جنب بودم . و يقين بود كه سلام ناكردن وى علامت قتل من است . بدين وقت لباس در پوشيدم . چون جاريه اين حيرت من بديد ، گفت : ثق باللّه . چون پيش هارون رفتم ، وى در مرقد خفته بود . سلام كردم و بيفتادم . هارون گفت : مگر بترسيدى ؟ گفتم : آرى . مهلت داد تا ساكن شدم . پس گفت : سى هزار درهم برگير و پنج خلعت و به زندان رو و به موسى ده و وى را خلاص كن . من سه كرّت گفتم : موسى را ؟ ! موسى را ؟ ! مرا گفت :
هامش
( 1 ) - عيون 1 / 71 - 72 . ( 2 ) - عيون 1 / 73 . ( 3 ) - عيون 1 / 73 .